بار
طبق معمول حدیثه غایب بود.رو به بچه های کلاس گفتم"باز که حدیثه غایبه"گزارشگر کلاس با آب و تاب گفت"اسمش را خط بزنید.ترک تحصیل کرده است."گفتم"آخر سال و ترک تحصیل؟"لبخندی زد و گفت"می خواهد تابستان ازدواج کند.مادرش گفته باید چهل دست لباس برای عروسی اش آماده کند.ناچار دخترش را وادار به ترک تحصیل کرده که لباسهای عروسی اش را آماده کند."گزارشگر که ساکت شد.رو به دانش آموزان گفتم"اگر ازدواج کردید به راحتی ترک تحصیل نکنید.باز هم درس بخوانید."در دلم مادر حدیثه را سرزنش کردم.والدین چه راحت دختران کوچک را به خانه بخت می فرستند.گویی با ازدواج دختران باری از دوششان برداشته می شود.