اسپنتان

بار

طبق معمول حدیثه غایب بود.رو به بچه های کلاس گفتم"باز که حدیثه غایبه"گزارشگر کلاس با آب و تاب گفت"اسمش را خط بزنید.ترک تحصیل کرده است."گفتم"آخر سال و ترک تحصیل؟"لبخندی زد و گفت"می خواهد تابستان ازدواج کند.مادرش گفته باید چهل دست لباس برای عروسی اش آماده کند.ناچار دخترش را وادار به ترک تحصیل کرده که لباسهای عروسی اش را آماده کند."گزارشگر که ساکت شد.رو به دانش آموزان گفتم"اگر ازدواج کردید به راحتی ترک تحصیل نکنید.باز هم درس بخوانید."در دلم مادر حدیثه را سرزنش کردم.والدین چه راحت دختران کوچک را به خانه بخت می فرستند.گویی با ازدواج دختران باری از دوششان برداشته می شود.

Espantan دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶ 2:12

نبش قبر

گویی کمرم از وسط نصف شده بود.نمی توانستم راه بروم اما این را هیچکس نمی فهمید به جز خودم که درگیر درد پریود بودم.زنهای رنگارنگ با چهره های بشاش و خندان به دیدار مادرم آمده بودند و من به اجبار جلوی آنها خم و راست می شدم.لابد فرشته ها هم برایم ثواب پذیرایی از حبیبان خدا را می نوشتند.شاید هم خشت به خشت برایم در جهنم خشت طلا می چیدند.آنها از ته دل می می خندیدند.قلیان می کشیدند و راست و دروغ تحویل هم می دادند.من اما به زور برچسب لبخند بر لبهایم چسبانده بودم که رازهای درونم لو نرود.من امروز به خانه ی متروک رفته بودم تا در پسماند خاطرات آن خانه کمی به خودم استراحت بدهم اما آدمها همانجا هم نبش گورم کرده بودند.

Espantan پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ 22:56

فلک

با صدای چه چه پرنده ای بیدار شده بودم و تازه یادم آمده بود که از دو نماز عشا و صبح جا مانده ام.می دانستم که وقت نماز گذشته است.خاله و پسرخاله و آنهایی که طبل دینداری شان گوش فلک را کر کرده است از خطایم خبر نداشتند.من بودم و خدا و نمازی که از کف رفته بود.با خیال راحت خوابیدم.شاید خیالم از جانب خدا راحت بود و می دانستم که سرم غر نمی زند.خوابیدم و پشت سر هم کابوس دیدم.گویی ارواح مرده و زنده به خوابهایم روان شده بودند تا بی خیالی ام را تلافی کنند ولی من انگار واقعی شراب بی خیالی سر کشیده باشم از کنار پریشانی روحم گذشته و به چرت زدن ادامه دادم.در آخر صدای گریه ی پسری که معلم او را به باد انتقاد گرفته بود خوابم را به کلی پراند.خواب پریشانی که حالم را گرفته بود.گوشی را برداشتم تا برای معلم پسرک زنگ بزنم اما پشیمان شدم.خودم را به صبحانه و کارهای خانه سرگرم کردم تا طنین گریه هایی را که در سرم می پیچید نشنوم.زمان سپری شد و زنگ در به صدا در آمد.پسر پشت در بود.در را به رویش گشودم و به جای سلام اولین سوالم این بود که این بار چند خطکش خورده ای ؟لبخند تلخی زد و گفت سه تا.در دل معلم را فحش باران کردم.از آن فحشهای آبدار که نباید بر زبان زنهایی چون من جاری شود.پسرک را دلداری دادم و گوشه ای نشستم.ما هنوز در عصر چوب و فلک و تهدید زندگی می کنیم.امیدی به نجاتمان نیست.

Espantan سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ 3:9

دیوار

هر وقت ماشین به سوی شرق می رفت احساس می کردم که هوای یخ گرمتر می شود و برعکس هر بار که به سوی غرب می رفتیم دست و پایم یخ می کرد.انگار حس لامسه ام شرطی شده باشد.مسیر سراوان کلپورگان با وجود تکراری بودنش همیشه چیز تازه ای برای ابراز داشت.این بار چشمم دنبال بیکران جاده نبود.به دنبال یک روستای خاص در آن سوی کلپورگان بودم.وقتی به آنجا رسیدیم به جز سنگینی هوایش چیز دیگری به چشم نمی آمد و مثل همه روستاها ترکیب خانه های گلی و آجری اش خودنمایی می کرد.خانه هایی بی حصار که هنوز در امنیت روستا بدون دیوار حیاط بودند.پای دین هنوز به روستا نرسیده بود تا زنها را پشت حصار در حصار حیاط و اتاقها پنهان کند و برایشان از محرم و نامحرم بگوید.کنار قبرستان روستا برای مردگان فاتحه خواندیم و به همان سرعت که آمده بودیم بنای رفتن گذاشتیم.پسرکهای روستایی رو به غروب دستها را حصار چشمها کرده بودند و به غریبه ها می نگریستند.از کنارشان ذکرگویان رد شدیم و انگار ماموریت دیدن روستا به سر آمده باشد به سوی غروب خورشید به راه افتادیم.غروب به شب وصل شد و شب از نیمه گذشت و من پشیمان از اینکه که چرا به آن گورستان خلوت قدم گذاشتم؟

Espantan شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۶ 2:12

قفل

در مورد قفل و کلید داستانهای سحرآمیز زیادی شنیده ایم.من جلوی یک در آهنی ایستاده بودم .دری که سالها پیش همیشه به رویم باز بود و امروز قفلی کتابی در را به رویم بسته بود.در سالهای دور وقتی به بن بست زندگی می رسیدم یا دلم می خواست در یک محیط آرام کتاب و مجله بخوانم آن انبار پر از مارمولک برای خودش بهترین مکان بود.مارمولکها با احتیاط کنار سقف چوبی راه می رفتند و من با این آرامش خیال که آنها جرات ندارند که پایین تر بیایند ساعتها مطالعه می کردم.به شب که می رسیدم آن مکان مرموز را ترک می کردم.شاید حس می کردم که آنجا دیگر متعلق به من نیست.در تکرار روزهای سرخوشی و نوجوانی نفهمیدم که آن روزها بهترین سالهای عمر است که در کنار جمع خانواده به سرعت می گذرد.امشب یک بار دیگر من جلوی آن در آبی سبز شده بودم بدون آنکه از مارمولکها و تاریکی درونش بترسم اما در به رویم قفل بود.ورد یوسف را هم بلد نبودم تا قفل در آبی را رمزگشایی کنم.از شکاف در چشم به درون دوختم.وهم و تاریکی در هم آمیخته بود.خبری از دختر کتاب به دست و مارمولکها نبود.

Espantan جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ 0:3

شاکی

معلم ریاضی طبق معمول از شاگردان گله و شکایت داشت.وقتی زیادی لب به شکوه بگشایی مخاطبین خودبخود از شاکی دور می شوند یا با خود فکر می کنند که این معلم حتما نقطه ضعفی در درون یا روش تدریس دارد.او برایم حرف می زد و من انگار در پس تکرار حرفهای تکراری اش کر شده باشم فقط سرم را به نشان تایید یا تکذیب تکان می دادم.حتی حوصله نسخه پیچیدن هم برایش نداشتم.می دانستم که او از هر کلاس نصف دانشآموزان را از درس ریاضی می اندازد بدون آنکه به این افت درسی بیندیشد یا فکر کند که آیا روش تدریسش به راه است یا بیراه.هرگز به ذهنش خطور نخواهد کرد که شاید عیب کار به جز دانش آموزان در خودش هم باشد.

Espantan یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ 0:12

فرصتی برای افسردگی

گاهی لازم است در جایی به غیر از چهاردیواری خانه و مدرسه به نماز و نیایش بپردازیم.جایی خلوت مثل یک مقبره،معبد،غار یا هر جایی که فقط خودمان باشیم و کسی حضور نداشته باشد تا شاهد دعا و استغاثه مان باشد.به جز پیرزن مجیبر مقبره سلطان تا به حال هیچ زنی را ندیده ام که چنین خلوتگاه دنجی برای خودش داشته باشد.یا نیازی به چنین خلوتگاهی ندارند یا زندگی آنقدر مشغله برایشان چیده که فرصتی برای ابراز تارک دنیایی ندارند.من اما بارها خواسته ام که چنین مکان خلوتی به دور از شلوغی دنیا داشته باشم. اما فرصتی برای ابراز آن نداشته ام.آدمها به آسانی به آنهایی که متفاوت باشند برچسب کفر می زنند یا دیوانه شان می خوانند.

Espantan پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ 12:24

زنده به گور

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید و او گرفتار مصیبت دخترانه ی خودش شده بود.پدرش گفته بود "دخترم تو دیگر بزرگ شده ای.سواد خواندن هم که داری پس لازم نیست که به مدرسه بروی."او با هزار خواهش و تمنا امسال را به مدرسه آمده بود.مثل سابق بازیگوش و سربه هوا نبود.گویی یک ماهه بزرگ شده بود.درس می خواند و سر به راه شده بود.در چشمانش غمی موج می زد که پیش از گفتارش به تلاطم درآمده بود.رو به من گفت"شما این همه می گویید درس بخوانید تا برای خودتان کسی شوید.چطور درس بخوانیم وقتی که می دانیم دیر یا زود به اجبار باید ترک تحصیل کنیم"گفتم"مبارزه کنید.چطور پدرت بعد از یک ماه تسلیم خواسته ات شد و اجازه داد که به مدرسه بیایی؟پس باز هم می توانی ادامه دهی."در پاسخم سکوت کرد.من هم سکوت کردم. شاید در دل می دانستم که دخترک تنها نمی تواند حریف یک ایل به رهبری پدرش باشد.او زانو می زند و سر تسلیم فرود می آورد.مثل تمام دختران و زنانی که به اجبار کرنش کردند.

Espantan دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۶ 22:23

غافل

اصرار داشت که به خانه اش بروم و من هر بار به بهانه ای گریخته بودم.این بار راه فراری نبود.به ناچار پذیرفتم در حالیکه ته دلم ناراضی بود.آدمهای خوبی بودند و حسابی تحویلمان گرفتند اما یک ایراد کلی در جمع خانوادگی شان آزاردهنده بود.آنها با هم مهربان نبودند و زود حالت تهاجمی میگرفتند.مادر سر دختر غر میزد و دختر سر برادر و این چرخه تکرار می شد.گویی یک نفر آرامش را از خانه شان دزدیده باشد.وقتی از خانه شان به قصد خانه خودمان راه افتادیم.لبخندی از رضایت بر لبم نقش بسته بود.در دل خدا رو شاکر بودم که با وجود جبر روزگار آرامش در خانه ما برقرار است.چیزی که تا به حال در موردش فکر نکرده بودم.

Espantan شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶ 1:14
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان