قفل
در مورد قفل و کلید داستانهای سحرآمیز زیادی شنیده ایم.من جلوی یک در آهنی ایستاده بودم .دری که سالها پیش همیشه به رویم باز بود و امروز قفلی کتابی در را به رویم بسته بود.در سالهای دور وقتی به بن بست زندگی می رسیدم یا دلم می خواست در یک محیط آرام کتاب و مجله بخوانم آن انبار پر از مارمولک برای خودش بهترین مکان بود.مارمولکها با احتیاط کنار سقف چوبی راه می رفتند و من با این آرامش خیال که آنها جرات ندارند که پایین تر بیایند ساعتها مطالعه می کردم.به شب که می رسیدم آن مکان مرموز را ترک می کردم.شاید حس می کردم که آنجا دیگر متعلق به من نیست.در تکرار روزهای سرخوشی و نوجوانی نفهمیدم که آن روزها بهترین سالهای عمر است که در کنار جمع خانواده به سرعت می گذرد.امشب یک بار دیگر من جلوی آن در آبی سبز شده بودم بدون آنکه از مارمولکها و تاریکی درونش بترسم اما در به رویم قفل بود.ورد یوسف را هم بلد نبودم تا قفل در آبی را رمزگشایی کنم.از شکاف در چشم به درون دوختم.وهم و تاریکی در هم آمیخته بود.خبری از دختر کتاب به دست و مارمولکها نبود.