اسپنتان

فلک

با صدای چه چه پرنده ای بیدار شده بودم و تازه یادم آمده بود که از دو نماز عشا و صبح جا مانده ام.می دانستم که وقت نماز گذشته است.خاله و پسرخاله و آنهایی که طبل دینداری شان گوش فلک را کر کرده است از خطایم خبر نداشتند.من بودم و خدا و نمازی که از کف رفته بود.با خیال راحت خوابیدم.شاید خیالم از جانب خدا راحت بود و می دانستم که سرم غر نمی زند.خوابیدم و پشت سر هم کابوس دیدم.گویی ارواح مرده و زنده به خوابهایم روان شده بودند تا بی خیالی ام را تلافی کنند ولی من انگار واقعی شراب بی خیالی سر کشیده باشم از کنار پریشانی روحم گذشته و به چرت زدن ادامه دادم.در آخر صدای گریه ی پسری که معلم او را به باد انتقاد گرفته بود خوابم را به کلی پراند.خواب پریشانی که حالم را گرفته بود.گوشی را برداشتم تا برای معلم پسرک زنگ بزنم اما پشیمان شدم.خودم را به صبحانه و کارهای خانه سرگرم کردم تا طنین گریه هایی را که در سرم می پیچید نشنوم.زمان سپری شد و زنگ در به صدا در آمد.پسر پشت در بود.در را به رویش گشودم و به جای سلام اولین سوالم این بود که این بار چند خطکش خورده ای ؟لبخند تلخی زد و گفت سه تا.در دل معلم را فحش باران کردم.از آن فحشهای آبدار که نباید بر زبان زنهایی چون من جاری شود.پسرک را دلداری دادم و گوشه ای نشستم.ما هنوز در عصر چوب و فلک و تهدید زندگی می کنیم.امیدی به نجاتمان نیست.

Espantan سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ 3:9
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان