اسپنتان

آویزان

دخترک رو به خاله اش گفته بود"یک روز دکتر می شوم و خانه ی پدری را می خرم.آن را پس میگیرم."احساس دختر را خوب درک میکردم.در ایل ما قانون معمول این است که وقتی دختری ازدواج میکند خواسته یا ناخواسته دستش از خانه پدری کوتاه می شود.دخترهای دیگران به عنوان عروس به خانه تو می آیند و تو ناچار به عنوان عروس به خانه دیگرانی دیگر می روی.من هم یک روز ناچار به این قانون تن دادم.احساسی که در آن روزها داشتم مثل یک آویزان بین زمین و هوا بود.نه متعلق به خانه پدری بودم و نه متعلق به خانه ای که قدم به درونش گذاشته بودم.وقتی کاملا مستقل شدم این حالت مضحک آویزان بودن اندکی بهبود یافت ولی خانه ها با هم فرق دارند.خانه پدر با خانه پدرشوهر و خانه شوهر زمین تا آسمان فرق دارد.برای پذیرفتن آن استقلال تلاش زیادی کردم ولی خانه مستقل هیچوقت نتوانست خلا را پر کند.وقتی به خانه پدری میرفتم و به جای دیدن خانواده خودم خواهر و برادرهای عروسم را میدیدم حالم دگرگون میشد اما چاره ای نبود آنها صاحب خانه بودند و من مهمان.قانون ایل ما اینطور گفته بود.کم کم موضوع را پذیرفتم و شاید به انتظار روزی نشستم که داداش و زن داداش خانه جدید بسازند و به خانه خودشان بروند. حالا آن انتظار به پایان رسیده است.آنها به خانه خودشان رفته اند.خانه پدری متروک شده است.امروز وقتی به خانه ی خالی از سکنه رفتم بعد از سالها برای اولین بار احساس کردم که دیگر آویزان نیستم و متعلق به آن خانه ام.

Espantan دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ 5:29
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان