خانه خراب
خاله رو به زن همسایه می گوید"ساختمان قدیمی خانه ی شما را که فروخته بودید.خراب کرده اند و می خواهند به جایش خانه جدید بسازند."زن همسایه برای یک لحظه هنگ می کند و بعد از چند دقیقه سکوت می گوید"آن ساختمان پوسیده بود.من از سر اجبار داخلش نشسته بودم وگرنه تنها چاره همان خراب کردن و از نو ساختنش بود."در دل خاله را از این خبر بی جایش سرزنش می کنم و می گویم"کاش یک ذره عقلت می کشید و این همه بدجنس بازی در نمی آوردی.بر فرض که خانه یک نفر را خراب کرده باشند.وقتی خودش خبر ندارد و می دانی که شاید سالها بعد گذرش به آنجا می رسد چرا چنین راحت به او خبر بد می دهی."دلم برای زن همسایه میسوزد.از سر ناچاری خانه اش را فروخت و اجاره نشین شد.دل کندن از خانه ای که عمری را در آن سر کرده ای کار سختی است ولی روزگار این چیزها را نمی فهمد.حالا آدمها هم به روزگار اضافه شده اند.انگار مهربانی ها سالهاست که در این دیار جای خود را به نامهربانی و حسادت داده است.