ماتریکس
مقیم یک کشور دیگر هستند و چند روزی برای دیدار خانواده و اقوام به بلوچستان آمده اند.من هم جز همان اقوام دیداری به شمار می آیم.زنی که رو به رویم نشسته در سالهای دور همکلاسی دوران دبستانم بوده " ناظری که ما را می بیند ،به ذهنش نمی رسد که ما دو نفر همسن و سال باشیم.آب و هوای کشور دیگر به همکلاسی ساخته و گویی زمان در جایی برایش متوقف شده ،هیکل و چهره اش هیچ تغییری نکرده است"من انگار از غلتک زمان گذشته و آدم دیگری شده ام.شاید هم دچار وسواس فکری شده و آنقدرها هم که فکر می کنم داغون نشده ام.به جز احوال پرسی ،حرفی بینمان ردوبدل نمی شود.نه من حرفی برای گفتن دارم و نه او از ماجراهایی که پشت سر گذاشته،سخنی می گوید.