آرامش
چندین روز است که به پرسه می روم.نشستن در مجلس وعظ و نصیحت زنان روستایی که متمدن شده اند،کار سختی است.آداب و رسومشان را به خوبی نیاموخته ام.بیشتر از نیم موعظه ها تکراری و تلف کردن وقت است.زمانی که باید صرف فاتحه و یاسین خواندن برا متوفی شود،به گوش دادن و عمل نکردن ،تلف می شود.از یک گوش شنیدن و از گوش دیگر در کردن،نسبت به قرآن خواندن و سکوت کردن کار آسانتری است یا زنان مجلس ترجیح را بر آن گذاشته اند که مستمعین بهتری باشند.امروز هم ماهاتون با آن چادر سیاهش که به قول خودش به میخ آویزان است،به سراغم آمده بود تا به پرسه برویم.در خود توان رفتن نمی دیدم.مغزم دیگر کشش نداشت و نرفتم.ترجیح دادم به خانه قدیمی بروم.حیاط بزرگ و اتاقهای گلی اش،آرامشی هدیه می دهد که در هیچ مجلسی یافت نمی شود.