رقص
جشن عروسی بود.دختران گیسوان را پریشان و با مهارت خاص خود می رقصیدند.من کنار ماهاتون نشسته بودم و در لابلای صحبتها،گاه نگاهشان می کردم و یاد حرف ملای دهکده می افتادم.گفته بود که "رقص زن بر زن حرام"و من بارها به این فکر کرده بودم که چرا حرام است؟فلسفه تکراری محرم و نامحرم که منتفی است.پس چرا رقص و پایکوبی دختران حرام است؟ماهاتون گفت"فکر می کنی ،رقص بلوچ همین بال بال زدن اینهاست و قدیمی ها چیزی از رقص نمی دانند؟آن زمان که تو هنوز به دنیا نیامده بود و من مثل اینها یک دختربچه بودم،سه شبانه روز جشن عروسی بود.مردان با عمامه هایی که دستارشان تا نزدیک زمین،می رسید.دایره وار ،جلوی دروازه ،چنان میرقصیدند که دل آدم از جا کنده می شد.صدای ساز و دهل تا آنسوی ده می آمد و عالم و آدم را خبر می کرد. من دور از چشم مادرم،کنار دروازه می آمدم تا رقص زیبایشان را تماشا کنم.بعضی از آنها ،چنان با مهارت می رقصیدند که ،محو تماشا می شدی و نمی دانستی که زمان چگونه می گذرد.بعد هم اسامی مردانی را که در رقص مهارت داشتند،برمی شمارد.هیچکدام را نمی شناسم.ماهاتون نی قلیانی را که جلویش گذاشته اند،دستی می کشد و وقتی اطمینان پیدا می کند که تمیز است،در ادامه می گوید.رقص فقط مخصوص مرد ان جلوی دروازه نبود.زنها هم، صبح تا شب بیدار بودند.آواز می خواندند و می رقصیدند.بعد به نور لامپهای چشمک زن ،اشاره می کند و می گوید از این نورهای رنگی هم که دردسرمان کند و چشم را کور کند،خبری نبود.فقط شادی و دلخوشی واقعی بود.دود قلیان را از دهان بیرون می دهد و رو به من می گوید"جواب این سوالم را بده!چرا شادیها در قدیم واقعی بود و الان نیست؟"قبل از آنکه پاسخی بدهم،لبخند تلخی می زند و می گوید"چون ایام قدیم دلها خوش بود.الان دل آدمها سوراخ است و هر کار بکنند حالشان خوب نمی شود."