اسپنتان

تهجد

شماره موبایلم را در مغز موبایلش ثبت کرده اند و او سر هر هفته زنگ می زند.احوال مادرم را می پرسد و شرح حال خود می گوید.این بار پیش چشم پزشک رفته و دکتر ناامیدش کرده .دکتر گفته با همین سوی کم چشمش بسازد و شکرگزار باشد.خدا رو شکر می گوید و اندکی بعد دلخور لب به شکایت می گشاید.می پرسم"شب ساعت چند می خوابی،شاید حد زیاد دردهایت از کم خوابی است."و او دفتر تاریک شب هایی را که گذرانده برایم شرح می دهد.می گوید"ساعت را که خوب نمی دانم اما بعد از نماز عشا می خوابم.گاه یادم می رود یا حوصله ندارم که شام بخورم و شب بی غذا می خوابم.اما فکر می کنی دوزخ شکم یادش می رود که گرسنه است؟می خوابم و دوباره بعد مدتی مجبورم می کند که برخیزم و چیزی بخورم.لامپ را با عصایی که کنارم گذاشته ام روشن می کنم و در همان دل شب نان و پنیر یا ماستی می خورم و بعد دیگر خوابم نمی برد.وضو می گیرم و نماز تهجد می خوانم.تو بلدی نماز تهجد را چطور می خوانند؟" قبل از اینکه پاسخی دهم ادامه می دهد"نماز نفلی ست که دو رکعتی خوانده می شود.گاه یادم می رود که چند رکعت خوانده ام و تا پاسی از شب نماز می خوانم.خسته که می شوم،دوباره تا نماز صبح می خوابم.ملا که اذان می گوید ،بیدار می شوم و خدا را شکر می گویم که به جز ایامی که بسیار ضعیف و مریض بوده ام هیچ نمازی را قضا نکرده ام و هر چه درود از ملاها یاد گرفته ام ،از بر کرده و خوانده ام.اینکه قبول می شوند یا نه ؟دست خداست.بعد برای شرق تا مغرب دعای خیر می کنم.البته می دانم که من فقط یک بنده هستم و قبول کننده کس دیگری است.بعد از نماز صبح ،صبحانه می خورم و بعد دوباره می خوابم.پیشتر از این قرآن هم می خواندم ،اما الان دیگر خط را خوب نمی بینم.قیامت همین اعمال،نماز و قرآنهاست که دست آدم را می گیرد و چیز دیگری به جز یک دست کفن همراه آدمیزاد نیست."ملا اذان می گوید.خداحافظی می کند تا سیر تکرار زندگی را از سر بگیرد.

Espantan یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱ 3:31
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان