اسپنتان

مهر

پیشترها اولین انشای بعد از تعطیلات این بود که تابستان را چگونه گذراندید؟انشای هر سال تکرار نوشته های سال قبل بود ،که کمی پس و پیش میشد.حال شاید موضوع انشا تغییر کرده باشد."اولین روز مدرسه چگونه گذشت؟"این سوال تکراری را بعد از بازگشت از مدرسه ،چندین نفر پرسیده بودند و احتمالا امیدوار بودند که خوش گذشته باشد.ولی حقیقت را که نمی شد پنهان کرد.مدرسه خوش نگذشته بود.اتو کشیده و نظیف به مدرسه رفته بودم و پر از خاک به خانه بازگشت خورده بودم.از همان در ورودی که وارد شدم ،کارگران از دور پیدا بودند.یک تابستان گذشته بود و ساخت و ساز به آخر نرسیده بود.از حیاط پر از خاک و سیمان که به سلامت عبور میکردی به تونل باریکی می رسیدی که به جز تاریکی ،پر از دست انداز موزاییک و سیمان بود.انتهای تونل به بن بست دفتر ختم میشد.کارگری به زور دوغ آب و کاردک موزاییک کف دفتر را کنار هم محکم میکرد و در عالم دیگری سیر می کرد.با معلمان شسته و رُفته احوال پرسی می کنم.می خندند و می گویند"دلمان برایت تنگ شده بود.پیداست که گزاف می گویند.در دل می گویم"ولی دل من برای هیچکدامتان تنگ نشده بود.اگر آموزش و پرورش هفت تیرش را غلاف می کرد ،چنان می گریختم که اثری از من بر جای نماند."کار کارگر تمام می شود و آخر مجبور می شویم که دفتر مدرسه را سروسامان دهیم.نمی دانم چندمین سال است که این مدرسه در نوسان و آشوب بنایی مهر را آغاز و به پایان می رساند؟داستان ساخت و سازش به آخر نمی رسد.

Espantan سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ 2:2
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان