اسپنتان

موی پریشان

طبقه بالا میان کوهی از وسایل به دردنخور و سرشار از خاطره گیر افتاده ام.مثلا رفته ام انبار پر از کاه را سامان دهم و خود چون سوزن گم می شوم.نمی دانم چند ساعت می گذرد.وقتی برمیگردم،وسط هال خشکم می زند.زن پرچانه همسایه به پشتی تکیه زده و انگار منتظر من است.نگاهی به سرو وضعم می اندازم.موهای پریشان و لباس راحتی.بدون سلام و علیک به اتاق خواب می روم.لباس رسمی و چادر می پوشم و برمیگردم.احوال پرسی می کنم و دلم پر از نفرت است.پذیرایی می کنم،به حرفهایش گوش می دهم و دلم صاف نمی شود.گویی بی اجازه به حریمم تجاوز کرده در حالیکه او در زده و کسی در به رویش باز کرده است.پاسی از شب گذشته و من هنوز درگیر هستم.هنوز از زمین و زمان نفرت دارم در حالیکه به روی او و دیگران لبخند زده و عذرخواهی کرده ام.فکری می آید و فکری می رود و من هنوز نتوانسته ام این غلاف سر در گم را که به دورم پیچیده از هم باز کنم.

Espantan سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ 3:27
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان