دعوت
زنگ تفریح،خسته از تدریس و کلاس شلوغ به دفتر مدرسه می روم.در دفتر ،بانوان سیاهپوش با نقاب ردیف کنار هم نشسته اند.سلام می گویم و بعد از احوال پرسی کوتاهی رو به رویشان می نشینم.چهره ها را از زیر نظر می گذرانم.دوتا از برقعه زده ها از شاگردانم بوده اند.برای خودشان استاد و الهه ای از حدیث و دین شده اند و برای من هنوز همان دختران بازیگوشی هستند که از زیر انجام تکالیف فراری بودند.انگار با ورودم رشته کلامشان را بریده باشم،همگی سکوت اختیار کرده اند.در دل می گویم"چطور شده که گذر اساتید حوزه به مدرسه دنیوی افتاده است؟"آنها که برای سالیانی دراز مدرسه ها و معلمها را در دو گروه دنیایی و دینی دسته بندی کرده بودند،چطور گذرشان به مرکز آتش افتاده است؟زنی که از چهره پوشیده اش فقط عینک ته استکانی اش پیداست،دوباره رشته کلام را به دست می گیرد و می گوید"فردا برای جلسه همفکری اساتید مدرسه دینی که با معلمان ترتیب داده،دعوت هستید.می خواهیم در مورد افت اخلاق و حجاب دانش اموزان صحبت کنیم.شما هم دعوت هستید."لبخندی تحویلش می دهم و می گویم"باشد،اگر شد،می آیم."و پیشاپیش می دانم که نمی شود.زنگ کوتاه تفریح تمام می شود.در ذهن به دنبال دلیل اصلی آمدن برقعه پوشها می گردم.کسادی بازار مدرسه دینی آنها را به مدرسه کشانده ؟و هزاران پرسش دیگر که با پیچیدن صدای زنگ کلاس در هم می شکند.