حکایت
در دوره ای از زندگی بی بی بزی داشت که بیماری خاصی داشت.چرخه نشخوارش دچار اختلال شده بود و بالا می آورد.مثل زنی که ویار داشته باشد و حالش از زمین و زمان بهم بخورد.بی بی ماهل زن باتجربه همسایه با اطمینان می گفت که بز نایلون خورده و علت نشخوار وقت و بی وقتش پلاستیکی ست که در دستگاه گوارشش گیر کرده و درمان ندارد.اما دامپزشک جوان دهکده که درس و دانشگاه خوانده بود اعتقاد دیگری داشت و برایش آمپول تجویز کرده بود.هر روز عصر سرنگ فلزی را پر از دوا می کردند و در ران بز فرو می کردند.من مامور جوشاندن آن سرنگ آهنی در قابلمه رنگ رفته و کهنه بی بی بودم.آن را می جوشاندند،سرد که میشد پر از محلول می کردند و در پای بز بیچاره فرو می کردند.درمان ده روزه دامپزشک هم تمام شد و حال بز خوب نشد.بعدها که از درمان بز عاجز شدند و او را به قصاب سپردند در کالبد شکافیش معلوم شد که تشخیص ماهل درست است و بز نایلون خورده است.آن حکایت دوران کودکی سالهاست که تمام شده اما چند روز قبل که برای تزریق واکسن به خانه بهداشت رفته بودم.داستان آن سرنگ آهنین برایم زنده شد.مامور خانه بهداشت انگار یک حیوان را مایه کوبی می کند.سر آمپول را چنان در دستم فرو کرد که خون جاری شد.هنوز اثر هاله سبز رنگ دورش بر دستم باقی است.هر بار که نقش آن خونمردگی را می بینم یاد مایه کوبی گوسفندان می افتم و تعداد سرنگهایی که در آن دیگ رنگ رفته جوشاندم