اسپنتان

باران

به هر دلیل میراث موقتی به دست ما افتاده بود.من فقط جزئی از سیاهی لشکر بودم.همراه بودم که تجربه ای جدید بیاموزم.موتور آب که روشن شد.آب شور از لوله متصل به چاه بیرون زد.در ظاهر زلال و شفاف بود و آدمیزاد هوس میکرد که جرعه ای از آن را بنوشد.اما از قبل می دانستم که از شوری رو به تلخی می زند.آب در جوی روان شد و پای نخلها رسید.ظاهرا نخلهای تشنه مزه تلخ آب را حس نمی کردند .آب به سرعت روان بود و در مسیر لانه مورچه ها را خراب می کرد.نخلهایی که دوران کودکی کوتاه بودند،سربرافراشته و آسمانخراش شده بودند.علفهای هرز پایشان از شدت گرمی هوا و خشکسالی خشک شده بود.باغ آباد پدربزرگ رو به موت بود.قهر آسمان کار خود را تا نیم رسانده ،چاه ها که خشک شوند زردی علفهای هرز به نخلها هم سرایت خواهد کرد و نیم آبادی باغ هم ویرانه خواهد شد.وقتی پای صحبت های ملا نوراتون بنشینی تمام کاسه و کوزه های خشکسالی را پای دین و ایمان ضعیف مردمان روستا می نویسد.اعتقادی به داستان لایه اوزون و افزایش گاز گلخانه ای ندارد.آفتاب که غروب کرد از خانه همسایه بوی پیاز سرخ کرده بلند شد.معلوم بود که در حال درست کردن شام است.شاید هم روزه بود و بساط سفره ساده افطار را پهن می کرد.همسایگان قدیمی باغ بعد از نماز مغرب شام می خورند و پس از نماز عشاء می خوابند.تلویزیون،ماهواره ،اینترنت و موبایل هنوز برایشان تعریف نشده است.نماز صبح هم از خواب برمی خیزند و زندگی را از سر می گیرند.در تکرار روزگار ساده ای که می گذرانند.تفسیر آیات عذابی را که ملا نوراتون می گوید بلد نشده اند.

Espantan چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۰ 4:34
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان