اسپنتان

بی بی

در را محکم می کوبد.آنقدر محکم که از خواب می پرم.تند از دریچه دوربین دنیای بیرون را می نگرم.پسربچه ای پابرهنه با صورت سبزه و نشسته و موی کوتاه پشت در است.منتظر است که در را باز کنم.می پرسم "کیه؟"در حالیکه دریچه پیش از آنکه حرفی بگوید او را لو داده است.می گوید"بی بی به من یک دوهزاری بده یا یک هزاری"و باز بر در می کوبد.باز از دریچه به او می نگرم.او که از بند کفش رهیده و از نگاه دیگران فقیر است.حس پابرهنگی در این دوران برایم تداعی می شود.وقتی کفش ها را از پا می کنی و شروع به دویدن می کنی.رهایی از بند همانجا معنا می یابد و زمانی که شیشه ی پنهان شده در خاک کف پایت را پاره می کند.حس رهایی بیکباره به درد بدل می شود.شیشه را بیرون می کشی و بر زخم خاکستر می پاشی و لنگ لنگان از آزادی دور می شوی.او بار دیگر بر در می کوبد.جای کارتهای صندوقچه را دوباره اسکناسها پر کرده است.هزار و دوهزارهای کرونایی را در دست کودک می گذارم.آنها را می گیرد و می دود.در را می بندم.خواب بی بی پریده است.چه زود کودکی ها نقش بر آب شده و نقش بی بی گرفته اند.

Espantan شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ 2:44
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان