اسپنتان

سلامتی

ده سال است که او را ندیده ام.برحسب اتفاق یا عمد گذرم به خانه بی در و پیکرش نیفتاده است.در باید و نبایدها‌ی کرونا فیلم یاد هند کرده است.خانه اش هنوز درب آهنین ندارد.جای سیاه چادری که زمانی مطبخش بود،آشپزخانه ای از جنس بتن و سیمان علم شده است.کودکان با لباسهای خاکی و موهای ژولیده دوره ام می کنند.من مهمان ناخوانده خانه شان شده ام.می خواهم که مادرشان را صدا کنند.دخترکی موفرفری به سوی اتاق می دود و پشت در بسته و رنگ و رو رفته ی اتاقک گم می شود.دیری نمی گذرد که زنی به همراه کودک از اتاق محقر بیرون می آید.او را نمی شناسم و به نظر می رسد که او هم به عمرش مرا ندیده باشد.اصالت گمشده زن بلوچ از چهره،نقش و طرح لباسش می بارد.دعوتم می کند که وارد اتاق شوم.به دنبالش می روم و کودکان هم همراهم راه می افتند.سقف اتاق چوبی و کوتاه است.رختخوابها در گوشه ای نامنظم روی هم چیده شده اند و در گوشه دیگر صندوقچه ای چوبی گذاشته اند که قفلی به آن آویزان است.چراغ نفتی را وسط اتاق گذاشته اند.ظرف نانی پلاستیکی و کثیف رویش گذاشته.معلوم است که چراغ خاموش است.زن خوشآمد می گوید.لبخندی می زند و منتظر است که از مهمان ناشناس سخنی بشنود.خودم را معرفی می کنم و برایش می گویم که دیدن فلان شخص آمده ام.می گوید"من عروسش هستم.صبر کن تا بیاید."دخترک موفرفری را به دنبال مادرش می فرستد و خودش مشغول سوزن زدن بر دل پارچه می شود.دیری نمی گذرد که صاحب اصلی خانه بی در و پیکر وارد می شود.صاحبخانه تکیده و لاغر شده است.مرا نمی شناسد.خودم را معرفی می کنم.در عجب می ماند.می گوید"عجیب لاغر و زرد شده ای.بیمار شده ای؟"می گویم "نه!فقط پیرتر شده ام."می خندد و لیستی از آدمهایی را که می شناسم و می شناسد ردیف می کند و می گوید"همه اینها بارها به خانه ام آمده اند.فقط تو دیگر نیامدی.حالت را از همگی پرسیدم.گفتند که خوب هستی ولی نفهمیدم که چرا دیگر به خانه ما سر نزدی؟"لبخند می زنم و می گویم"نشد که بیایم."در ادامه می گوید"من دو سال است که مریض شده ام.دست به سیاه و سفید نزده ام.تازه حالم بهتر شده."گفتم"دکتر هم رفته ای؟"گفت"دکترهای کراچی رفته ام.تحت نظرم و باید هر ماه دکتر بروم."دیگر سوالی نمی پرسم و می گویم"خدا بهت شفا بده"می گوید"نگفتی که چرا این همه مدت به دیدنم نیامدی؟"نمی دانم در جوابش چه بگویم؟در دل می گویم"تو تنها نیستی.سالهاست که به دیدار امثال تو نرفته ام."در جوابش می گویم"فرصت نشد که بیایم."خرسند لبخند می زند.انگار خیالش راحت می شود که دلیل نپرسیدن احوالش کینه و کدورت دلها نیست.برایم از فلاسکی رنگ رفته در استکانی کدر و تیره یک چای سیاه می ریزد و جلویم می گذارد.عروسش قندان استیل را کنار استکان چای می گذارد.چای را قبل از یخ شدن می خورم.زن از کاربلدی دکترهای کراچی می گویداز درد سهمگینی که امانش را بریده و فرمان زندگی را از دستش گرفته و تازه بهتر شده است.در طول و تفسیر حرفهایش فکرم به سوی سرطان می رود.اینکه سرطان درمان دارد یا ندارد؟ در دل آرزو می کنم که حدسم غلط باشد.

Espantan جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۹ 5:10
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان