سیاه
قامتش بلند است.با وجود لباس سیاه و کهنه اش هنوز زیباست.رسم و رسومها رنگ باخته و زنها بعد از مرگ شوهرشان لباس سیاه ساده و بدون نقش نمی پوشند اما او هنوز به رسومات پایبند است.لباسش سیاه مطلق است.حتی نقش دوخت ظریفی که روی سر آستینش دوخته هم مشکی است.کنار بخاری هیزمی نشسته و قلیان می کشد.چشمانش از شدت بی خوابیخمار است و به سختی سخن می گوید.هر دودی که از قلیان می کشد،کمی سرحال می آید و باز خمار می شود.سالهاست که به قول خودش درمان می خورد.درمانش قرص اعصابی ست که خواب آور است.نمی دانم آخرین بار کی و کجا او را دیده ام اما هر بار همین است.او هر بار زیباروی چشم خمار است که سادگی زندگی اش را حفظ کرده است.مزه ی چای سیاهی که برایم می ریزد تلخ است و بوی ایام کهن را می دهد.وقتی از خاطرات قدیم و شوهرش سخن می گوید چشمانش برق می زند.هر دود از قلیان که به درون ریه اش می فرستد.یک بار سرفه می کند.معلوم نیست کروناست یا حساسیت به دود قلیان کهنه و مرده است.چای خوردن و تعارفات معمول که تمام می شود،خداحافظی می کنم و راهی خانه می شوم.دیدار نیم ساعته به سر آمده.از خانه گلی که بیرون می آیم در دل به سادگی و فقر آن زن غبطه می خورم.او آزاد است.از شر زندگی مدرن،درس و مشق و مدرسه و تکنولوژی رها شده