اسپنتان

قرنطینه

از امروز شهر و آدمهایش را قرنطینه کرده اند و مدرسه ها را.از همه باحالترش مدرسه است.دیروز مدرسه یخبندان بود.در کلاس مثل بید می لرزیدی و در دفتر کرونازده ی مدرسه نمی دانستی کجا بنشینیکه فاصله اجتماعی رعایت شود.کلاس را بعد از غر زدنهای بسیار رها کردم.آدمی که بستر گرم خانه را رها کرده  و به جبر در کلاسی سرد چپانده شده بود که چشم به موبایل بدوزد و منتظر حضور لاک پشتی دانش آموزان در گروهی مجازی باشد.وقتی به جبرش می رسم.آدمهای بسیاری می گویند که رهایش کن!مجبور که نیستی.نمی دانم چرا نمی توان به این راحتی که آنها می گویند،مدرسه را رها کرد و رفت؟در اصل این مدرسه نیست که رها نمی شود.عمری که در کلاس های سرد،تاریک و نمناک تلف شده رهایم نمی کند و همراه همیشگی ام است.از کلاس های تاریک گفتم.از موش هایش هم بگویم.به جز دختران زرد و ژولیده مدرسه من برای موش های تند و تیز هم تدریس کرده ام.در آن سالهای دور هم از خانه ای تمیز و روشن به کلاس های طاعون زده و پر از موش هم رفته ام.دانش آموز و معلم پاها را روی صندلی ها جمع می کردیم و روی زمین نمی گذاشتیم تا مثلا از موش کلاس در امان باشیم.غافل از آنکه موش می توانست از پایه صندلی ها هم بالا برود و جولان دهد.نمی دانم چرا در آن سالیان کهن غر نمی زدم و صبور بودم؟باری امروز فقط مدرسه و بازار قرنطینه بود.خانه پر از مردمانی بود که ماسک زده و به مهمانی آمده بودند.من صاحبخانه بودم و ماسک نداشتم.اول مدرسه و بعد مردمانی که تاب قرنطینه ندارند آدمهایی چون من را که به اجبار نقش معلم و مادربزرگ گرفته اند به کشتن خواهند داد.

Espantan دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ 3:48
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان