کرونا
آخر معلوم نشد که پیرمرد از کرونا مرده یا مرگ طبیعی؟به نظر می رسید بازماندگان کرونا را نوعی ننگ می دانستند یا وحشت خاصی از آن داشتند که بازگو نمی کردند.ماهاتون به رسم جهالت و تعارف به پرسه رفته بود.هنوز یک هفته نگذشته بود که او هم گرفتار کرونا شد.وقتی از پشت تلفن احوالش را پرسیدم.نفسش پر نمیشد و سرفه امانش را می برید.او دو هفته درگیر بود و بعد بهبود یافت.امروز بعد از مدتها به دیدارم آمده بود.گفت"فقط همان یکبار را به پرسه شوهر فلانی رفتم.امروز دوباره به خانه اش رفتم که گله ای نداشته باشد و بعد به اینجا آمدم."این حرف را که زد در دل گفتم"ای نادان"ماهاتون پیوسته حرف زد مثل آدمی که بعد از مدتها گوش شنوایی یافته باشد.من صد یک حرفهایش را گوش ندادم.نمی دانم چرا فکر میکردم که او با خود کرونا را بار زده و به خانه ما آورده است.او که رفت،تا شب آدمهای رنگارنگ زیادی به خانه ما آمدند.امروز از همان روزهایی بود که حوصله مهمان نداشتم.میخواستم زمان و خودم متعلق به خودم باشم و یک کتاب بخوانم،محقق نشد و از زمین و زمان آدمیزاد بارید.من چون کنیزان دربار در خدمت خانواده ، خویشان و کرونا بودم و زمان را به هدر دادم. در لابلای پذیرایی های تکراری یک فکر سخت آزارم داد.اگر مرگ آخر داستان باشد چه بیهوده زیسته ام!