اسپنتان

بت

یک عکس قدیمی است از روی ورق زرد و قدیمی اش مشخص است.من هم داخل عکس هستم.یک دختر بچه دبستانی با موهای سیاه و پرپشت.همه پسرها را کنار زده ام و چسبیده به پدر به نقاب دوربین زل زده ام.دسته جمعی در برهه ای از زمان و مکان خشک شده ایم و تکان نمی خوریم.من نه به یک عکس بلکه به روزهای خوش خوشبختی که از دست رفته اند زل زده ام.به جوانی پدر و حس جاودانگی و بی مرگی اش که اسیر لحظه ای از زمان شده و درگذشته است.سیلاب اشک است که جاری می شود و امان نمی دهد.نیمی از من گم شده است و معلوم است که در این لحظه از زمان و مکان به آن دست نمی یابم.سیلاب را مهار می کنم.عکس پژمرده را سرجایش می گذارم و آلبوم را می بندم.موذن از مسجدی دور اذان می گوید.دولت تاریکی به پایان رسیده و خبر از نور می دهد.

Espantan شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ 4:23
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان