شرق
در مسیر کلپورگان،موزه زنده جهان،ماشین بی هدف می رود.من فقط انتخابگر جهت بوده ام.شرق یا جنوب؟شرق را انتخاب کرده ام.جهتی که نسبت به خانه ما رو به گورستان است.یک بهار از ترس کرونا گذرم به آنجا نیفتاده است.فقط از دور نگاه کرده و گذر کرده ام.به خیالم جاویدانم و گذرم به آنجا نمی افتد.جاده از کنار گورستان به سرعت گذشت.انگار او هم نمی خواست به این زودی گذرش به آن دخمه های زیرزمینی برسد.در مسیر دوهزارها جولان میدادند.ماشین ما در برابرشان به کالسکه های عهد عتیق می ماند که حس سرکش اسبهای لجام کرده اش در وجودشان مرده و رهوار ،ره می پیمایند.دوهزارها به جز مشکهای طناب پیچ گازوییل،کولر،یخچال و لباسشویی هم بار زده اند.ریال آنقدر از ارزش افتاده که روپیه پاکستان هم برایش قد علم کرده است.ذهنم کار راننده های دوهزار را تجزیه و تحلیل می کند و به جایی که باید نمی رسد.در راهیفرعی رو به شمال نخلستانی به چشم می آید که فقط از دور چشمنواز است.آن را قبلها دیده ام.وارد که می شوی با وجود سرسبزی اش انگار برهوت است.نخلهای سر به فلک کشیده اش مثال مردگان عمودی می مانند که دیر یا زود بر سرت سقوط می کنند و سکوت مرگبار جنگل را می شکنند.کنار چشمه آب، زنی با چندین کودک ایستاده است.زن در چادر سیاه اسلامی اش گم شده است.فقط گردی صورتش معلوم است.دخترها با موهای قهوه ای و وزشان چشم به من دوخته اند.دین هنوز وقت نکرده موهای نامرتبشان را با سیاهی چادر سامان دهد.یک دور کوتاه در میان نخلهای بلند می زنم و دوباره به کالسکه سفید برمیگردم.خورشید رو به زوال است.نمی خواهم که در سیاهی شب مهمان نخلستان تاریک و اجنه سرچشمه اش باشم.