اسپنتان

هلهله غم

دخترهای کوچک با لباس رنگین و دستان حنا زده به همراه مادرانشان پشت وانت سوار بودند و دست می زدند.به نظر می رسید که فارغ از کرونا به جشن عروسی می روند.راننده آنها را بدون ماسک و کمربند بار زده بود که به مقصدی دور یا نزدیک برساند.ما از پشت آنها در حال حرکت بودیم.ماسک زده بودیم و تازه خبر شده بودیم که فلانی کرونا گرفته است.فلانی تمام پروتکلهای مزخرف بهداشت را با لباس و ماسک غیراستانداردی که بهداری داده بود رعایت کرده بود ولی عاقبت دچار شده بود.من آنقدر پریشانش بودم که صدای هلهله دخترکان سوار وانت برایم حکم هورای نادانهای آخرزمان را بر جهلشان داشت.تاوان عروسی و کل آنها را خودشان پس نمی دادند.فلانی پس داده بود که محکوم به کار اجباری در بهداری روستایی دورافتاده بود.در دل گفتم"کار خدا هم چپه است.فلانی چند ماه است که ماسک می زند و از دست کرونا خواب و خوراک درست و حسابی ندارد و آخر گرفتار کرونا شده.اینها هم با این وضع حنا بسته و بی خیال جشن و سرور دارند و هیچ طوریشان نمی شود.چوب کرونا فقط سر  ما را نشان رفته و به نظر می آید که الباقی رسته اند."تا در خانه فلانی دخترکان وانتی را بدرقه کردیم و بعد آن ساز و سرود عروسی نادانها به آخر رسید.فلانی تلفنی برایم گفته بود که حالش خوب است و من باور نکرده بودم.پاهایم توان رفتن و رو در رو شدن با او که خود را در اتاقی قرنطینه کرده بود نداشت اما با وجود تمام ضد و نقیض های ذهن و اطرافیانم به دیدارش رفتم.می خواستم از نزدیک ببینم که واقعا حالش خوب است.با او از فاصله دور دیدار کردم.بعد حساب و کتاب کردیم که چند روز از کرونایش گذشته و چه کارهایی می توان کرد.نیمه شب به خانه بازگشتم.به نظر می رسید که همه چیز آرام است.یک هفته از آن روز و هلهله دخترکان وانتی که به جای شادی غم را هدیه داده بودند گذشته است.یک هفته از غم سنگین آن مغرب گذشته است.حال فلانی خوب شده و من شاکر خدایی شده ام که آن روز در دل گفته بودم کارش چپه است.هلهله و خنده دخترانی که آن روز سوار وانت بودند از یادم نمی رود.

Espantan شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۹ 2:52
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان