اسپنتان

طبیعت

دوباره سر از کوه در آورده بودم.از آن بالا به رقص سوسمار سیاه صخره زیرپایم چشم دوخته و خار تیزی را که انگشت پایم را زخم کرده بود،دور انداخته بودم.سنگهای کوه مثل چاقو بران و تیز بوده و هر لحظه منتظر بودند که کف پایت را بشکافند.رو به همراهم گفتم"چرا از میان این همه کوه مرا به این کوه پر از سوسمار و سنگ بران آورده ای؟"گفت"طبیعت،طبیعت است.بران و صافش فرق ندارد.لذتش را ببر."من از اول تا آخر نشستن بر آن فراز به نگهبانی سوسمار و رقص سیاهش نشسته بودم که راهش را بگیرد و برود و جایی که من نشسته ام نیاید."سوسمار صخره را رها نکرد تا راهش را بگیرد و برود.من دوباره راهی را که بالا آمده بودم،رو به پایین طی کردم.سوار ماشین شدم و روی صندلی کز کردم.فکرم درگیر بدبختی زنها،ترس و اسارتشان بود.

Espantan پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۹ 4:18
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان