قرمز
برای پرس نگین های لباسی سر از خرازی زنانه در آورده بودم.محض احتیاط ماسک زده بودم.در اتاق کوچک چند متری،پارچه های رنگین،لوازم آرایش و زینتی،زنان را به خود مشغول کرده بود.خبری از ماسک،کرونا و وضعیت قرمز شهر نبود.دختری آنسوی خرازی سرفه میکرد اما گویی کرونا فقط در ماسک من پنهان بود.این را از نگاه عجیب زنهایی که به وقت ورودم سر برگردانده و سرتا پایم را ورنداز کرده بودند دریافته بودم.پارچه را پیش از خرید دیگران تحویل داده و خارج شدم.در مسیر به رفتار عجیب و دور از ترس آدمها فکر کردم.به تک سرفه های آن دختر و زنی که حامله بود و شکمش را به زور داخل لباس تنگش جا کرده بود بدون آنکه به کرونا و سلامتی جنین داخل شکمش فکر کند.او را با خودم مقایسه کردم.به وسواس و ترسی که از رفتن به مدرسه و محیط شلوغش گرفتارش شده ام.به ساعت امتحانی که منتظرم عبور کند و رد شود.تصحیح اوراق و لمس اثر انگشت دانش آموزانی که به ماسک و ژل ضدعفونی اعتقادی نداشته و برای ساعاتی وادار به رعایت قوانین شده اند.در دل دو فحش نثار دنیا کرده و دیگر به ذهنم اجازه جولان ندادم.ولی ذهن دست از سرم برنداشت."چرا معلم هنر،پرورشی،ورزش یا درس دیگر نشدیکه در این شرایط بی قید و شرط رها باشی؟"