اسپنتان

فطر

یک زمستان گذشته بود و من به خانه قدیمی سر نزده بودم.کارگرها همه جا را به هم ریخته بودند و نتوانسته بودم بی نظمی را که مردان ترتیب داده اند تحمل کنم.رمضان که رو به پایان رفت بار دیگر به خانه پدری رفتم.این بار به جز خاک تلی از سیاهی و کثافت روی همه چیز نشسته بود.من به توان بی نهایت دست تنها بودم.انگار خودم بودم و خودم مانند آدمی که با وجود شلوغی اطرافش هیچ کس را ندارد.می دانستم که هزار جان دارم و با کار کردن نمی میرم.من بارها آن خانه را تمیز کرده بودم و به هیچ جای دنیا برنمی خورد اگر دوباره کارم را تکرار می کردم.مثل رباتی که به برق زده باشد دوباره همه جا را برق انداختم.کار را دست کرده و چشم سخت ترسیده بود.شاید هم من از باری که بیهوده روی دوشم افتاده بود ترسیده بودم.روز عید با وجود کرونا فطر بار دیگر ما را دور هم جمع زد.بلکه هم فطر نبود و این دست توانای یک زن بود که بر زده بود.مریم مقدس گفت"وای یادم رفت از خانه یک لیوان بیاورم که داخلش آب بخورم.دلم نمی آید با این لیوانها آب بخورم."در دل گفتم"تو تسبیحت را بگردان و جامی زرین بر قصر بهشتی ات بیفکن.لیوانهای کثیف جهنم ازآن ماست."

Espantan سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۹ 4:44
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان