اسپنتان

غرش

قرار گذاشته بودم که غر نزنم و نتوانسته بودم به عهدم وفا کنم.زیپ دهنم را هم که می کشیدم ذهنم به گزاف میگفت.به مراسم پرسه رفته بودم.این بار بر خلاف دور قبل لباسی با رنگ تیره و نقشی تیره تر پوشیده بودم که جعبه مدادرنگی مجلس عزا نباشم.حساب و کتابم غلط از اب در امده بود.هر کس هر نقش و طرحی که خواسته بود تنش کرده بود.این بار مسابقه طرح و نقشهای جدیدی بود که بر لباسهای رنگی نقش بسته بود.مهم این بود که تابلو نباشم.زنهای مسنی که همسن و سال و حتی بزرگتر از مادرم بودند و روزگاری همسایه مان بودند ردیف نشسته بودند.در ظاهر همگی سلامت بودند و هوش و خیالشان برابر بود.تک تکشان از فاصله دو و سه متری شناسایی ام کرده بودند و احوال مادرم را می پرسیدند.معلوم بود که چشم هایشان از چشم من بیناتر است که در ان سیاهی لشکر مرا شناخته بودند.جواب سوال تک تکشان را دادم و بعد سکوت کردم.نوبت ذهن بود که یاوه بگوید."چرا از میان این هم زن که چندین دختر بزرگ دارند،مادر من چنین بیمار شده است?"این سوالی بود که عقلم پرسیده بود و همان پاسخ کلیشه ای که یادمان داده اند به فکرم رسیده بود.رنج و محنتهای دنیوی همه مقدمه ای ست بر پالایش روح و بالارفتن درجه اخرت و من به پاسخ پرسشم نیشخند زده بودم و بعد اراجیف بافته بودم و دوباره بر زمین و زمان غرش کرده بودم.

Espantan یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۸ 2:52
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان