ریش
پدر مرده و مادر در بستر بیماری افتاده است.من تنها و با گوش هایی اویزان روی مبل لم داده ام.خانه مان چند صباحی ست که مهد پیرها و کودکستان فامیلهای نزدیک شده است.زنها پی صله ارحام می روند و کودکان و مسن ترها را تحویل من می دهند تا زمانی که برگردند و انها را دوباره بازپس بگیرند.من زمانی را که برای کنکاش در کتابها برنامه ریزی کرده ام به راحتی از دست می دهم.امروز جمع انها جمع بود.من وصله اضافه جمعشان بودم كه روزگاری به زور یا رضا بهشان وصل شده بودم.به همان نسبت که انها غرق شادی و خنده بودند.من به ظاهر شاد و در دل غصه داشتم.پیشترها وقتی بی بی با عروسش در نزاع بود رو به او میگفت"من حکم بینی را دارم و تو ریش.ریش را راحت می توان چپ تراش کرد اما بینی را نمی توان برید."من ان روزها دختری بیش نبودم و معنی حرفهایشان را نمی فهمیدم اما حالا خوب معنی ریش بودن عروسها و بینی بودن مادرشوهرها را درک میکردم.از درک و شعور هم گذشته بود و ان را کامل لمس میکردم.نفرت روزی سرریز می شود و جای عشق را می گیرد.اول خودم را می کشد و بعد نوبت دیگران می رسد