توان
گفت :پانزده سال است که دیابت دارم.هیچ کس تا خدا نخواهد نمی میرد ولی طی این سالها زندگی هم نکرده ام ولی باز هم شکر"خواستم حرفی بزنم که باز مهلت نداد و گفت"بیماری های من و مادرت و هر انکسی که بیمار است رحمت خداست.پالایش گناهان و صیقل روح است ولی بیچاره بنی ادم که کم زور و ناتوان است و تحمل درد ندارد.قند خالی که ندارم.به دنبالش هزارتا مرض ديگر هم گرفته ام.گاه که خسته می شوم صورتم را می برم جلو و رو به خدا می گویم باز هم بزن.این بار محکم تر بزن که هوش از سرم بپرد و بعد پشیمان می شوم.پشیمان می شوم که چرا با خدا سر دعوا دارم و توبه می کنم و روز بعد که درد امانم را میبرد باز سر جنگ دارم."در دل پوزخند میزنم و با خود می گویم"پس ادم دیوانه و خسته چون من در این دهکده زیاد است."در ادامه می گوید"دیشب خواب تو را دیده ام .خاص به خاطر دیدار تو امده ام.حالت خوب است?"لبخندی تحویلش می دهم و می گویم"بله خوبم"دست هایش را به حالت شکر بالا می گیرد و بابت سلامتی ام خدا را سپاس می گوید.باز انگار چیزی یادش امده باشد می گوید"ولی از اخرین باری که دیدمت لاغرتر شده ای."می گویم"نه لاغرتر نشده ام.ادم است دیگر روز به روز پیرتر می شود."می گوید"تو یک دختربچه بیشتر نیستی.فکر می کنی که پیر شده ای.پیر من هستم نه تو.من هم پیر نیستم بیماری ها ناتوانم کرده وگرنه وقتی همسن تو بودم تا پای کوه پیاده می رفتم و برمی گشتم و هیچ چیزم نمی شد.شاید در جوانی از خودم زیاد کار کشیده ام که به این فلاکت افتاده ام.ملک الموت هم از قبض كردن نفسم عاجز شده که سراغم نمی اید."و باز توبه می کند و می گوید"دخترجان اینها همه حرف است.بنی ادم پیرو فرتوت هم که باشد سیر عمر ناچیز خود نمی شود و نمی خواهد که بمیرد.ولی موت فرضي ست كه سر گردنش گذاشته اند و قضا نمي شود."ملاي مسجد كه اذان مي گوید.به زور عصا و دستش از جا برمیخزد و می گوید"باید بروم.همیشه نماز عصر را در خانه ی خودم خوانده ام.کاری که ندارم از عصر تا مغرب سر جانماز ذکر می گویم.نور قبرها همین نماز و ذکرهاست و گرنه زیر زمین سرد و تاریک است."دستم را می گیرد و خداحافظي مي كند.تا در بدرقه اش مي كنم و در خانه را مي بندم.ساعتها به حرفهاي پیرزن همسایه قدیمی فکر میکنم...