سایه
بعد از پدر اولین مرده ای بود که چنین ارام به خواب ابدی فرو رفته بود.من با مرگ پدر و پسر کوچکی که بسیار دوستش میداشتم غلتک شده بودم.شاید هم از شدت غم پرس شده بودم.سیاهی رنگ مرگ را لمس کرده بودم و مرگها دیگر تکانم نمی داد.اشکها را پیشترها ریخته بودم و جایی برای سوگواری در وجودم نمانده بود.بی قرار نبودم.شاید حقیقت مرگ را درک کرده بودم.در این وادی مرده شورخانه لامعنی است.هر کس را در خانه خودش غسل و کفن می کنند.کفن را برش زدند و زنها به دوخت و دوز مشغول شدند.یک سوزن به دست من دادند که بهره ای از ثواب ببرم.من اما توانش را نداشتم.زنی که سوزن به دستم داده بود چپ چپ نگاهم کرد.بی حرف نخ و سوزن را به دستش دادم.در دل گفتم"همین که دل کرده ام و کنار بستر متوفی نشسته ام زیاد است.هنوز به جرات و جسارت کفن دوختن نرسیده ام.زن گفت"وقتی به مراسم پرسه می روید باید دستان را به کاری رنجه کنید.امروز نوبت یکی و فردا نوبت شماست."در دل گفتم "می دانم ولی همه را از جنس سرب نساخته اند بعضي ها را از جنسي لطيف تر ساخته اند.كفن دوختن و غسل دادن كار هر کسی نیست.دل می خواهد."مراسم که تمام شد مردها متوفی را بردند که نماز بخوانند و دفنش کنند.زنها اجازه حضور نداشتند و از كاروان نمازخوانان باز ماندند.در دل گفتم"بلکه نماز جنازه ما از تمام ان ملاهای عمامه و مندیل به سر افضل تر باشد اما اثباتش سخت و پذیرفتنش برای مردان سخت است.شايد مثل هندوانه ابوجهل تلخ است..."