اسپنتان

دلم به مرز انفجار رسیده بود.دیوارها دهن باز کرده و برای خوردن آماده بودند.دو روز بود در خانه زندان بودم.آدمها مجالی برای گریز از خانه برایم نگذاشته بودند.در دل می دانستم که اگر مسوولیتها نبود خانه را رها می کردم و لابد سر از مشهد و حرم امام رضا در می آوردم.تنها جایی که راهش را بلد بودم.سرزنش متعصبان و خاله زنکها هم برایم مهم نبود.اما پایم را محکم به میخ طویله بسته بودند مبادا فکر فرار به سرم بزند.سفر تا مشهد پیشکش وقت نکرده بودم که تا خانه قدیمی پدری بروم یا یواشکی سر از قبرستان روستا در بیاورم.آهسته نگاهی به درون اتاق مادر انداختم ،خوابیده بود.دست پسرم را گرفتم و پیاده راه خانه قدیمی را در پیش گرفتیم.از آخرین باری که من و او بی هدف سر به کوچه و خیابان گذاشته بودیم دو سال می گذشت.به لطف ماشین ها ما دو سال نتوانسته بودیم این مسیر خاص را پیاده گز کنیم.تا خانه قدیمی راه زیادی نبود اما ویراژ موتورسوارها و دوهزارها آدم را از پیاده رفتن پشیمان می کرد.وقتی به خانه قدیمی رسیدیم کسی به استقبال نیامد.کسی نبود که به استقبالمان بیاید.کلید انداختیم و وارد شدیم.باد خنک پاییزی به صورتمان می خورد و سردی زمستانی را که در پیش است یادآوری می کرد.خانه دلگیر بود.من و پسرم مایه دلگرمی اش شده بودیم.خاطرات هجوم آورده بود که گذشته های بر باد رفته را ثابت کند.تپه خاکی پشت خانه در گذر زمان فرسوده شده بود اما همچنان پابرجا بود.عمر آدمها از تپه های خاکی و خانه های گلی هم کمتر است.اتاق خاص و دوست داشتنی پدر را باز کردم.تمیز و مرتب بود.پنجره را باز کردم.تلی از خاک لب پنجره نشسته بود.خاک جزیی از زندگی بلوچ است و نمی توان آن را به راحتی زدود.کنار پنجره جایگاه همیشه پدر بود.پدر دیگر حضور نداشت و نشستن کنار پنجره لطفی نداشت.به بالشتی تکیه زدم و کتابی را که داخل کیفم بود باز کردم.کتاب خواندن در سکوت مطلق لطف خاص خود را دارد و همیشه مثل لالایی مرا وادار به خوابیدن می کند.با صدای اذان مغرب از خواب برخاستم.حال دلم خوب شده بود.خانه متروک معجزه کرده بود...

Espantan شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۷ 19:19
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان