اسپنتان

پیرزن از آن دورها و درست از پشت کوه آمده بود.از پشت کوه آمده بود اما به سبب معاشرت با شهری ها آداب شهری و روستایی و شاید ترکیب آنها را آموخته بود.اولین دفتر که باز کرد بر خلاف دیگران دفتر کم آبی بود.باران نیامده بود و گیاهان خشک شده بودند و او به دنبال دلیل خشم خدا بود و آن را در رفتار و کردار مردمان جستجو می کرد.من فقط زل زده بودم و به حرفهایش گوش می کردم حتی حوصله نداشتم به تجزیه و تحلیل ایمانداری و بی ایمانی مردمان فکر کنم.کمرم درد می کرد.انگار شکسته باشد یا نیرویی نادیدنی آن را در هم فشرده باشد.به دنبال راه حلی بودم که پیرزن را وادار به سکوت کنم.غر زدنها و حرفهای مادر که گوش شنوایش بودم برایم کافی بود.حرفهای پیرزن دیگر زیادی بود.در رفت و آمدهای چندین ساله اش دیگر بیوگرافی اش را حفظ شده بودم.بالشی کنارش گذاشتم و گفتم"حتما خسته ای.تا کمی استراحت کنی ناهار را حاضر می کنم"فرصتی برای جواب نگذاشتم و از زیر بار حرفهای پیرزن فرار کردم.نمی دانم چرا این همه عوض شده بودم و چرا صبر و حوصله ام را از دست داده بودم.در لابلای درست کردن ناهار یک چیز آزاردهنده بود و آن اینکه زنها به هنگام درد و بیماری هم باید مونس دیگ و مطبخ باشند.کسی نیست دستشان را بگیرد و کمی آنها را آنطرفتر از دود و دم و پرستاری بنشاند.وقتی سفره را پهن کردم پیرزن از خواب برخاسته بود.گفت"برایم آب بیاور و دست هایم را بشوی.دست شستن سنت پیغمبران است."یک لحظه مکث کردم.قبل ترها وقتی دختر بودم بارها دست زنهایی را که حاضر نبودند تکان بخورند و تا شیر آب بروند شسته بودم اما از آن روزها سالیان دراز گذشته بود.الان کمتر کسی مرا وادار به چنین کاری کرده بود.وقتی روی دستان سفید یا سیاه مهمانان آب می ریختم چندشم می شد.یاد داستان زن عمو می افتادم برایم گفته بود که "دخترجان مرگ حق است.آنکه می میرد از شر دنیا و خورد و خوابهایش راحت می شود اما بازماندگان هر قدر هم که متاسف و عزادار باشند نمی توانند بدون خوردن زندگی را بگذرانند.مادرم می گفت:در سالیان دور زنی زندگی می کرد که شوهرش وفات کرد.مکنت و ثروت زن زیاد بود و کنیزان خدمتش را می کردند.شوهرش که مرد گفت"من هم می خواهم بمیرم و لب به چیزی نزد.چند روز گذشت و کنیزان در عجب بودند که او چطور زنده مانده است.جستجو کردند و بی بی را زیر نظر گرفتند معلوم شد که با خوردن آبی که پسماند شستن دست مهمانان است و گوشه ی اتاق گذاشته شده زجر گرسنگی و تشنگی را کم می کند.کنیزان بر بی بی خندیدند و این داستان بر سر زبانها افتاده است"بعد از آن هر وقت آب ریختم و دست مهمانی را شستم یاد داستان زن عمو می افتادم و حالم از کثافت داستانش که زن متمول و عاشق پیشه سر کشیده بود به هم می خورد.ناچار آب آوردم و در ظرفی یک بار مصرف دست پیرزن را شستم.او به خوردن مشغول شد و من پی کاری دیگر رفتم.وقتی پیرزن بازدیدش تمام شد و پی کارش رفت در دل دیگر آرزو نکردم که بار دیگر او را ببینم.شاید خاطره ای تلخ از دوران نوجوانی را زنده کرده بود.خاطره شستن و آب کشیدن چرک دست مردمان و ثوابی که کاتب ثبت می کند یا آجری بهشتی که قرار است مصالح قصری بهشتی باشد...

Espantan شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۷ 12:47
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان