اسپنتان

آن روزها

آن روزها که دختر خانه بودم وقتی در زندگی کم می آوردم.جایی مثل کنکور که می دانستم خراب کرده ام یا وقتی از نادانی آدمهای دور و بر به تنگ می آمدم راحت گریه می کردم.تحمل سختی را نداشتم.گویی لای پنبه بزرگ شده بودم.اشک هایم که سرازیر می شد.نمی دانم پدر از کجا می فهمید؟که سریع جلوی شرشر آب را می گرفت.نمی دانم آن همه آرامش را از کجا می آورد که من آرام می شدم.امشب نه کنکوری خراب داده ام و نه از زبان تیز آدمها به ستوه آمده ام اما چشمانم شرشر می بارد.گویی همین امشب از تشیع جنازه پدر آمده ام و در زندگی ام سیل راه افتاده است.پدر مرده است و دستش برای پاک کردن اشک های دنیایی من کوتاه شده است.انگار از ازل وجود نداشته است و من تنها در این برهوت گام گذاشته ام.

Espantan یکشنبه یکم مهر ۱۳۹۷ 1:2
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان