اسپنتان

آهسته مردن

زنها برای رفع خستگی و تفریح دور هم جمع شده و به نوبت قلیان می کشیدند.من وصله نچسب جمعشان بودم.هر بار که با آنها نشسته بودم.لباس و چادرم بوی قلیان گرفته بود و مجبور شده بودم که آن را بشویم اما دور بعد هم پایه مجلسشان بودم.چندین سال از آخرین باری که پای بساطشان نشسته بودم گذشته است.آن روزها مردمان بر سر خانه و زندگی ام ظلم بودند.خانه ما پاتوق مهمانانی بود که به رسم و سنت بلوچ به دیدن مادرم می آمدند.گاه از آن خیل و جمعیت با وجود فشار مدرسه و دانش آموزان به تنگ می آمدم.واقعی نفسم بند می آمد وقتی که بعد از خستگی مدرسه پشت سر هم پذیرایی می کردم.گاه با خود می گفتم"توبه!مگر مادر من کعبه است که این همه زائر دارد.بعد او را با زن عمو،خاله و دیگر مسن های فامیل مقایسه می کردم و به این نتیجه می رسیدم که لابد نیرویی دیگر آنها را به اینجا می کشاند و بعد از تحلیل بسیار خسته می شدم و زمانی که به مجلس زنهای قلیان کش می رسیدم به وقت و فرصتی که دور هم می گذرانند غبطه می خوردم.شاید هم به بی خیالی شان غبطه می خوردم.نهایت مسوولیت آنها بچه و شوهرشان بود.اما من چه؟این سوالی بود که همیشه در جوابش می گفتم خدا به احدی ظلم نمی کند؟بعدها کمتر در آن مجالس دیده شدم و یک روز مثل امروز به خود آمدم و دیدم که مسوولیت پرستاری مادر و معلمی کمرم را خم کرده و لبخندهایم گم شده است.اولین گروهی که متوجه تغییر رویه ام شده بود.همین گروه قلیان کش ها و بعد از آن دانش آموزان بودند.دخترها گفتند"خانم اجازه! خیلی وقت است که دیگر نمی خندید"در جوابشان سکوت کرده و ساعتها به لبخندهایی که گم شده بود فکر کرده و به نتیجه ی خاصی نرسیده بودم.امروز و چند روز متوالی ست که به سبب تولد نوزادی من دوباره به پاتوق قلیان کشها ره یافته ام.دیروزها و امروزها را با هم مقایسه کردم و از این همه پوست کلفتی ام در عجب شدم.

Espantan پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۷ 4:40
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان