اسپنتان

عید

قرار بود ملا به همراه زن و فرزندش به رسم عید به دیدن مادرم بیاید.پسرها و هر آنکس که در مجلس حضور داشت به بهانه ای خانه مادری را ترک کردند.رو به نفر آخری گفتم"تو هم که لابد می خواهی بروی.پس فقط من بنشینم و با ملا جوک تعریف کنم."با این حرفم از رفتن باز بماند و برجای خود نشست.گفتم"تو که صبح تا شب در مسجد هستی.حالا فکر کن اینجا هم مسجد است و با یک گروه تبلیغ جماعتی به شور نشسته ای "و خندیدم.در دل گفتم"کاش من هم می توانستم به بهانه ای فرار کنم و نباشم"پذیرایی از مردان آن هم ملا جماعت کار سختی است."آنها آمدند.تعداد مردان بیشتر از زنها بود.برعکس دفعات قبل این بار نه استرس داشتم و نه از کسی متنفر بودم.حواسم به آنها نبود و بیشتر درگیر خودم بودم.وقتی خانم پیچیده در چادر سوالی می پرسید مدت زمانی مکث می کردم تا جوابی به سوال هر چند ساده اش بدهم گویی مغزم هنگ کرده باشد.وقتی پذیرایی و حرفهای تکراری تمام شد.آنها رفتند.من در ذهنم آنها را از لیست آدمهایی که می دانستم برای عیددیدنی می آیند خذف کردم.در لابلای اسامی نام کسانی بود که یک ذره دلم برایشان تنگ نشده بود و دلم نمی خواست که بیایند.اما آنها از راز دلم خبر نداشتند و چرا آنها برایم منفور بودند همه دور عیب و ایراد خودم می گشت نه آنها.در دل گفتم"کاش عید بعدی من نباشم."و آدم برای فرار از صله ارحام به مرگ پناه ببرد ایراد بسیار دارد.

Espantan شنبه سوم شهریور ۱۳۹۷ 16:15
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان