چرخ گردان
نوراتون چراغ به دست و کج بیل بر دوش شتابزده به سوی نخلستان می رفت.ما را که دید گامها را یواش کرد و کناری ایستاد.پسر کوچکش پشت لباس سیاه مادرش قایم شده بود.عمو احوالش را پرسید و رو به او گفت"در این سر شب با یک پسربچه می خواهی به باغ بروی که چه شود؟نمی ترسی؟"نوراتون چندین بار قربان صدقه عمو رفت و گفت"برادرزاده نترس من به تاریکی نخلستان و پچ پچ جن و پری ها عادت دارم.خدا نگهبان است نه بندگان خدا!"و دیگر فرصت نداد که عمو حرفی بزند.دوباره گامها را شتابان برداشت و در خم کوچه گم شد.من گفتم"نوراتون عجب دل گنده ای دارد"برادرم گفت"همه مثل تو نیستند که از یک شهپره هم می ترسی."شهپره سیاه روی دیوار را تصور کردم و از ترس خودم را جمع کردم.با خود گفتم"او آدم بزرگ است حتما وقتی به سن و سال من بوده ترسو بوده است هر چند که معلوم بود که نوراتون در بچگی هم شجاع بوده است.دیشب بعد از خستگی های عید و پذیرایی از مهمانان رنگارنگ در باغ کوچک خانه قدیمی چراغ قوه موبایلم را روشن کرده بودم و با کج بیل مسیر آب باغچه ها را باز کردم.ناخودآگاه یاد دوران کودکی و نوراتون فانوس به دست افتادم.چرخ گردون چرخی دیگر خورده و نوراتون بعد از عمری روستانشینی زندگی شهری را برگزیده و در خانه ای کوچک روزگار می گذراند من هم بعد از عمری درس خواندن و بلندپروازی به فانوس و کج بیل خانه پدری پناه برده ام...