فاتحه
خوابش را دیده بودم و او در بیداری سراغم آمده بود.ریش و موی سیاه و بلندش خودنمایی می کرد.باورم نمی شد که او همان پسربچه ی شیطان دیروزها باشد که اینچنین سر به زیر شده است.با خود گفتم"این دیگر چه می خواهد؟"احوال پرسی کردم.دعوتش کردم که بنشیند.او نشست و از گذشته ها گفت.گذشته ای که من و او وجود نداشته ایم و فقط داستانش را شنیده ایم.یا او اصلا ندیده و من سهم بیشتری از آن را دیده بودم.از پدرم و پدربزرگ گفت.من آنقدر پدر را دوست داشتم که نمی خواستم احدی در موردش سخن براند.او حرفها زد و من در پس لبخندهای کمرنگم گذری از حرفهای تکراری اش گذشتم.سالها بود که آتش غم از دست دادن پدر را درونم پنهان کرده بودم.نمی خواستم هر نشسته رویی دوباره بر آن آتش بدمد.موبایلش بیش از چند بار زنگ خورد.گویی شست کسی از آن سوی خط خبر دار شده بود و می خواست که او را از خانه ما به در کند.آخر او تسلیم شد و رفت.او رفت و من در خود مچاله شده ام.خاطرات است که نقش می بندد،جان می گیرد و دوباره رنگ می بازد که نمی توان آب گذشته ها را دوباره به جوی زندگی برگرداند.