سوالی
سکوت مطلق حاکم است.منم و دیوارهایی که به قول بی بی دهن باز کرده اند که آدم را بخورند.چایی پشت چایی.برایم جام شرابی را می ماند که تا به حال نخورده ام و یک چیز سخت آزارم می دهد.بغض می شود و گلویم را می فشارد و آن اینکه در سالهای دور هیچوقت پدر ما را شب رها نکرد که پی تفریح خود برود.دوستان را تا چه مرزی نگه داشت و کجا باید رهایشان کرد.این سوالی ست که بیشتر مردان این قبیله جوابش را بلد نیستند یا بلدند و آن را رد داده اند.در این میان اشک ریختن از همه بیشتر آدم را خوار و ذلیل می کند.اشکی که نه از سر تنهایی ست.اشکی ست که چرا بین این همه آدم پدر من مرده است و چرا این همه مصائب سر من آمده است؟