زن بودن
دخترک سرماخورده و پیله آنقدر کنار میزم سرفه کرده و سوال بیهوده پرسیده بود که همان لحظه ایمان آورده بودم که من هم حتما مبتلا خواهم شد.در دفتر هم با نشستن کنار همکار سرمازده ام ایمانم کاملتر شده بود. روز بعد حدسم به یقین تبدیل شد.یک سرماخوردگی ساده عددی به حساب نمی آمد.من با همان تن تب زده خانه را مرتب کرده،ناهار درست کرده و مدرسه هم رفته بودم.با وجود شلوغی دور و برم انگار هیچ کس را در دنیا نداشته باشم به همه امور رسیدگی کرده بودم.مثل یک ماشین که تا لحظه از کار افتادنش حقی برای استراحت ندارد،کار کرده بودم و به وقت خواب تازه یادم آمده بود که چقدر مریض بوده ام و خودم خبر نداشته ام.روز بعد هم با همان تن تب زده و کشان کشان دست زندگی را گرفته و سرجایش نشانده بودم با این تفاوت که این بار مرض پریود هم اضافه شده بود.درد و تب و کلاس سرد و یخ به هم آمیخته بود و از من یک آدم درهم شکسته ساخته بود.به روی خودم نیاورده بودم که چقدر درد دارم و به روی دختران پر انرژی و وقت گذران لبخند زده بودم.لبخندی به رنگ رژ بیست و چهار ساعته شمساتون برای پنهان کردن لبهای سیاه و قلیان زده!دختر خانم مجرد و آزاد آهسته پرسیده بود که اگر ازدواج کنیم مردان به وقت بیماری و پریود که هر ماه به سراغمان می آید هوایمان را خواهند داشت؟در جوابش گفته بودم که بستگی به مردی دارد که با او ازدواج کنی و در دل گفته بودم"نه!مردان در تکرار مکررات گیج می شوند و داستان بیمار شدن ماهانه زنها را هرگز نمی فهمندند!"