مهمانها
نزدیک نیمه شب بود.من در عالم خودم تنها بودم.زنگ خانه به صدا در آمد.دوربین یک فوج آدم را نشان میداد که در آن نیمه شب به خانه ی ما آمده بودند.فامیل نزدیک بودند و نمیشد آنها را دور زد ناچار در را باز کردم.زن،مرد،کودک و نوجوان،برای لحظه ای تشویش به سراغم آمد که آنها چرا این وقت شب آمده اند؟تا با آنها احوال پرسی کنم ضربان قلبم تند و تندتر زده بود و عاقبت به این نتیجه رسیده بود که نگرانی اش بیهوده است و خبر خاصی نیست.آنها جای دیگری رفته و سر راه به خانه من هم سر زده بودند.خیالم راحت شده بود که اتفاق خاصی نیفتاده اما ضربان قلبم خیال آرام شدن نداشت.در لابلای تشویش و اضطراب بیخودم به سرعت از آنها پذیرایی کردم.شاید مغزم تنها چاره ی رفع نگرانی ام را در رفتن آن محرم و نامحرمها می دانست.پذیرایی که تمام شد ساعت به یک رسیده بود. آنقدر اضطراب به سراغم آمده بود که مخم هنگ کرده بود و نمی دانستم که از که و چه بگویم.ناچار سکوت کردم تا بتوانم خودم را جمع کنم.دیری نگذشت که آنها رفتند.بعد از بدرقه شان روی مبل لم دادم و به تغییر آدمهای دیروز و امروز فکر کردم.سالها قبل قبیله آنها به این شکل افسار گسیخته نبود.آنها بر خلاف ما بعد از نماز عشا میخوابیدند و وقت نمازصبح بیدار میشدند.خانواده ما برعکس بود.دیر میخوابیدیم و دیر بیدار میشدیم.من به عنوان یک دختر که برای نماز صبح بیدار نمی شدم بارها و بارها سرزنش میشدم.آنقدر بابت نماز درست و حسابی نخواندن و قرآن نخواندنم سرزنش شده بودم که قید بهشت و باغ جنت را برای خودم زده بودم.برایم مهم هم نبود.به فکرم خطور هم نمیکرد که به جز محمد و خاندانش کسی به بهشت برود.حال یک عمر گذشته بود.به قول پیرزن کپاتی دنیا چرخ خورده بود و در این چرخش دوار آنها بیش از من و امثالم چرخیده بودند.از آن قوم مومن نسلی منزجر از دین و درس نخوان برخاسته.شب بیداری های من برای درس خواندن و کتاب خواندن بود و شب بیداریهای آنها برای تلف کردن عمر در دنیای مجازی. من با وجود مراودات دوستانه هنوز از آنها نفرت دارم.گویی این نفرتها نمی خواهد به خط پایان برسد.
Espantan
پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶
12:43