اسپنتان

مرز

شب از نیمه گذشته بود.تازه خواب رفته بودم.با صدای هولناکی بیدار شدم.انگار هوش و حواسم پریده باشد.نمی توانستم بفهمم که در دنیای خوابها صدا را شنیده ام یا در دنیای واقعی.عاقبت فکر کردم که خواب دیده ام و دوباره خوابیدم.هنوز چشمم گرم خواب نشده بود که صدا یک بار دیگر به گوش رسید.گویی در حیاط خلوت را به رگبار بسته بودند.از جا پریدم و سریع پنجره را بستم.صدای رگبار که خاموش شد.پنجره را باز کردم و آرام به حیاط نگریستم.خبری نبود.فقط از دور صدای ساز و دهل به گوش می رسید.تازه فهمیدم که در دورترها بساط عروسی به راه است و لابد رسمشان می گوید که آسمان را به رگبار ببندند.نمی دانم در آن دل شب و چشم خواب آلود چند فحش نثارشان کردم ولی انگار قلبم از جا کنده شده باشد با بد و بیراه گفتن دردش دوا نمی شد.عاقبت از جا برخاستم.خواب از سرم پریده بود ولی خیالم راحت شده بود که کسی در حیاط را به رگبار نبسته است.دلشوره جنگ و اینکه اولین سد دفاعی شرقی هستیم در تاریکی شب آزارم میداد.انگار کابوس ها زنده شده بودند و سر از دنیای واقعی در آورده بودند.در نیمه تاریک اتاق خواب کنار تخت تکیه زدم و تا طلوع خورشید به جنگ و آشوب همراهش فکر کردم.به زنها و دخترهایی که اسیر اعراب شدند و دیگر رنگ سرزمینشان را ندیدند.

Espantan یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ 1:21
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان