اسپنتان

مدرسه

شهربانو گفت"میدانی چه شده؟"گفتم"چی شده؟"گفت"برادرزاده ی بزرگم همان که اوضاع مالی خوبی دارد،می خواهد برای دخترها یک مدرسه بسازد."گفتم"آفرین!چه برادرزاده ی خوبی داری."خندید و گفت"بله آدم خوب و دینداری است."گفتم"وقتی ساخت مدرسه تمام شود دیگر دختران روستایتان مجبور نیستند با مینی بوس کهنه ی مرادبخش به مدارس دیگر بروند.دخترها بارها سرکلاس از دور بودن راه مدرسه و اجبارشان به استفاده از سرویس مرادبخش پیشم شکایت کرده اند.اما من نتوانسته ام کاری برایشان بکنم.مگر از یک معلم زن چه کاری ساخته است؟"چایش را سرکشید و گفت"پس خدا را شکر که مردم روستا به فکر ساخت مدرسه افتاده اند."قبل از آنکه بحث دیگری پیش بیاید شهربانو بلند شد و گفت"آفتاب رو به غروب است.بهتر است که بروم.هوا که تاریک میشود چشمانم خوب نمی بیند."او را بدرقه کردم و در دل گفتم"خدا را شکر که مردم روستایش هنوز گرفتار خودنمایی و سیاست نشده اند و مهم تر آنکه برای دخترانشان ارزش قایل هستند

Espantan جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ 0:28
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان