افق
باز دیوارهای این چاردیواری دهن باز کرده بود و میخاست آدم بخورد.دلم هوای بیابان،کوه و صحرا کرده بود.میخاستم جایی باشم که از وجود آدمها خالی باشد.من باشم و طبیعتی خاموش و یک فلاسک چای سیاه و تلخ،تلخ مانند زهر مار.زود شال و کلاه کردم و به جبر زن بودن و نیاز به نگهبان داشتن دیگرانی را نیز همراه حال ناخوشم همراه خود کردم.با آنکه آفتاب رو به غروب بود ولی بیشتر خلوتگاه های پای چشمه سار و قناتها پیشتر بوسیله ی آنهایی که دلشان پیش از من گرفته بود اشغال شده بود.کنار اولین چشمه ای که راهش را بلد بودیم مردی به درخت نخلی تکیه زده بود و چشم به صفحه ی موبایلش دوخته بود.کمی آنطرفتر مردی با بیلش آب را به سویی که در نظر داشت هدایت میکرد.می توانستیم آنطرفتر بشینیم ولی دوست داشتم جایی باشیم که احدی نباشد.ناچار جاده را در پیش گرفتیم. به یک تاکستان رسیدیم.صاحبانش دورتادورش را حصار کوتاه کشیده بودند.کنارش دو درخت گز قد علم کرده بودند.شاخه هایشان در هم تنیده بود و شکل دروازه های قدیمی را تداعی میکرد.رو به پسرم گفتم"هر جا که این درختان باشند اجنه در آنجا سکنی دارند.لابد این هم دروازه شهرشان است و ما مهمانان ناخوانده خانه هایشان هستیم.پسرم از حرفم تعجب کرد و قبل از آنکه سخنی بگوید،پرواز هدهدی او را به خود جلب کرد.گفت"نسل این پرنده هنوز منقرض نشده است؟"گفتم"نه! "او به دنبال هدهد رفت و من کنار حصار چوبی روی خاکها نشستم.پروانه ای به سویم به پرواز در آمد.مستقیم به طرفم می آمد.بی اختیار جیغ کشیدم.پسرم گفت"پروانه که ترس ندارد."گفتم"می دانم اما چون صاف به طرف صورتم آمد ،ترسیدم."پروانه پروازکنان دور شد.خورشید در حال غروب بود.دیدن غروب خورشید و مغرب غم انگیز بود.هوا که رو به تاریکی رفت.حس نا آمنی به سراغم آمد.چای را تلخ سر کشیدم و به راه افتادیم.دوست داشتم که جاده پایانی نداشته باشد و مقصدی به نام خانه وجود نداشته باشد و ماشین همچنان از این شهر و مردمش دور و دورتر شود و در افق های تاریک زندگی بلوچ محو شود.