اسپنتان

غلاف زبان

خندید و گفت"راست میگه!بیشتر شما بلوچها بعد از سنی شکم می زنید."نمی دانم چند درصد حق با او بود؟ولی به رسم مهمان نوازی یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم در جوابش چیزی نگفتم.حرفش به نوعی به خودش برمیگشت.شوهری که شبها بغلش می خوابید هم بلوچ بود و فرزندانش هم نام فامیلی بلوچ را یدک می کشیدند او سالها قبل که جوانتر بود نیز در لابلای سخنان تیز و برنده اش این حرف را به دخترعمو هم گفته بود.دخترعمو بارها این داستان تکراری را برایم تعریف کرده و گفته بود که در پاسخش گفته ام که"اگر ما بلوچها هنگام چاق شدن شکم گنده میکنیم.شما فارسی ها هم کون می زنید.بعد هم به فامیلهایش اشاره کرده ام و گفته ام خودت بگو"شکم ما بلوچها بزرگتر است یا کون شما فارسی ها؟"و من بارها به این داستان کوتاه و تکراری دخترعمو گوش داده و به حاضر جوابی اش خندیده بودم و این بار خودم شنونده مثل شکم بلوچی بودم و در دل با خودم گفتم"هزار سال هم که بگذرد دیدگاه تو و دخترعمو از شکم بلوچی و کون فارسی فراتر نمی رود."

Espantan شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ 0:45

کنار سفره ی افطار که نشستم به جای آنکه بسم الله بگویم و در دل دعای خیر کنم یواشکی به خدا گفتم"چرا مرا سر این سفره نشاندی؟"بعد از بابت پرسشی که از درگاهش پرسیده بودم عذر خواستم و وضعیت موجود را ناچار به در حکمت وصل کردم و آن را پذیرفتم.شاید هم یاد لایمکن الفرار من حکومتک که درسالهای دور بارها و بارها در دعاها خوانده بودم افتادم و سر خم کردم.روبه رویم مردی نشسته بود که با وجود آنکه فامیل نزدیک بودیم اما درجه ی فامیلی از درصد نامحرم بودنش نمی کاست و فکرم درگیر محرم و نامحرم بودنش بود.افطار که تمام شد.مردها به بهانه ی نماز پی کار خود رفتند.نمازشان که تمام شد هر کدام به بالشت و پشتیی تکیه زد و مردسالاری آغاز شد.کله پسرهای جوان در موبایلها خم شد و جمع کردن بساط افطار روی گردن زنها ماند.به جز شوهرم زورم به هیچکدام نمی رسید تا آنها را وادار به همکاری کنم.ناچار او را هم جز همان جمع مردسالار دسته بندی کردم و جو حاکم را پذیرفتم.بساط افطار که جمع شد و همه چیز بوسیله ی زنها جمع و تمیز شد در فرصت استراحت رفتار مردهای پای سفره را سبک و سنگین کردم.با خود گفتم"کار خانه سهم زنهاست چون کار بیرون از خانه بر دوش مردها است و حقشان است که در خانه فقط دستور بدهند اما حرفم را قبول نداشتم.هیچیک از آنهایی که پای افطار نشسته بودند امروز را سر کار نرفته بودند و آخر به این نتیجه رسیدم که آنچه که بر سر زنها آمده و می آید آشی ست که خودشان پخته اند.مردها را خودشان تربیت و بزرگ کرده اند پس جای گله نیست...

Espantan جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ 3:4

غوث

عمه میگفت"قبل ترها هر کس اسم حضرت غوث را غوث خالی ادا میکرد یا بی احترامی میکرد.سرش در جا کنده میشد."مردمان پیش حضرتش رفتند و از این تنبیه سخت گله و شکایت کردند یا در مورد علتش سوالی شدند و درخواست کردند چنین تنبیهی برداشته شود یا حداقل فقط زیان مالی ببیند."درخواستشان اجابت شد و تنبیه هلاکت از جانشان برداشته شد."حرفهای عمه که تمام شد با خودم گفتم"یعنی اینها واقعیت است یا داستان؟"چطور درجه ی یک آدم به چنین جایی می رسد؟"این حرفی بود که فقط با خودم گفته بودم و قضیه تمام شده بود.یک هفته قبل عزیزی سخت بیمار بود.من از او دور بودم و به همان نسبت نگران حالش بودم.مهمانها طبق معمول و بی خیال دلی که هر لحظه منتظر یک حادثه ی بد است.زن و مرد ردیف نشسته بودند.آنقدر حالم بد بود که نمی توانستم وزن خودم را تحمل کنم.چه رسد به وزنه ی آدمهایی که به زور آویزان خانه ام شده بودند.به زن اولی به رسم پذیرایی مزخرفی که وبال گردنمان شده آب تعارف کردم،خورد.نوبت به دومی و سومی که رسید با هم پچ پچ کردند و لبخند مضحکی تحویل هم دادند.نمی دانم چه به هم گفتند و به چه چیز خندیدند؟من آنقدر درگیر خودم بودم که خنده هایشان برایم بی اهمیت بود ولی چون میزبان بودم و آنها مهمان و اعصابم پریشان بود.نیروی خشم درونم آنقدر زیاد شده بود که می توانستم آنها را همانجا ترور کنم.در دل بر دل سیاه شیطان لعنت فرستادم و لیوان آب را با نگاه سرزنش آمیزی به دست یکی شان دادم.آب دادن که تمام شد وقتی به آشپزخانه برگشتم یاد داستان عمه افتادم.گویی جواب سوالم را که آن روز در مورد قدرت غوث پرسیده بودم گرفته بودم.غوث نبودم ولی وقتی خشم و رنجش درونی انسان زیاد شود نیروی فوق العاده ای ایجاد می شود که بیش از سلاحهای معمولی نابودگر است.

Espantan دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ 3:11

مرادی انگشت توبه می گزد و با لهجه ی اصیل بلوچی اش می گوید"ملک شما چقدر عجیب است!در روستای ما اگر کسی بمیرد اهلی روستا تا هفت شبانه روز اجازه نمی دهند خانواده متوفی کار خانه انجام دهند.پخت و پز و تمامی خرج و مخارج بر عهده اهالی است.ولی در شهر شما برعکس است.داغدیده هم هستی و باید از مهمانها هم پذیرایی کنی.هزار شاباش به مردم روستای ما!"من هم در دل به مردم روستایش هزار آفرین می گویم.خاله می گوید"اهالی روستای ما هم در سالهای دور مثل شما بودند.الان شهرگشته شده اند و چنین رسوم مزخرفی آمده است.وقتی مادرم مرد.من و خواهر برادرهایم کوچک بودیم.پدرم ما را با کمک اهالی روستای زادگاهش بزرگ کرده است.حالا اگر یکی از تشنگی هم بمیرد کسی یک لیوان آب به دستش نمی دهد.هر کس است و خودش.دیگر کسی به فکر کسی نیست.آدمها سیه دل شده اند.زربانو تسبیح سیاهش را در دستانش جابه جا می کند و می گوید"آدمها سنگدل نشده اند.رسمها عوض شده.تلویزیونها به خانه ها راه پیدا کرده و مردمان از تلویزیون یاد می گیرند.کارهای دنیا آنها را گرفتار کرده است.مرادی می گوید"هر قدر هم که کار داشته باشند داستان پرسه و مصیبت فرق دارد.آدم دلشکسته که می شود تا چند روز توان هیچ کاری ندارد.چه برسد به پذیرایی از مهمانهایی که مثلا برای پرس آمده اند."خاله می گوید"حق با توست.قدیم ترها به کسانی که برای پرسه می آمدند فقط آب تعارف میکردند.بعدها چای اضافه شد و حالا خرما هم اضافه شده و شام و ناهار برای کسانی که برای شام و ناهار بنشینند.قبلها اینطوری نبود.همان یک لیوان آب بود و حلوایی که روز چهارم درست میشد و غذایی که به مسجد یا در خانه ی مستمندی فرستاده میشد."زربانو میخواهد چیزی بگوید که صدای اذان از مسجد بلند میشود.زنها ساکت میشوند و هر یک در خود فرو می روند.

Espantan دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ 2:3
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان