غلاف زبان
خندید و گفت"راست میگه!بیشتر شما بلوچها بعد از سنی شکم می زنید."نمی دانم چند درصد حق با او بود؟ولی به رسم مهمان نوازی یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم در جوابش چیزی نگفتم.حرفش به نوعی به خودش برمیگشت.شوهری که شبها بغلش می خوابید هم بلوچ بود و فرزندانش هم نام فامیلی بلوچ را یدک می کشیدند او سالها قبل که جوانتر بود نیز در لابلای سخنان تیز و برنده اش این حرف را به دخترعمو هم گفته بود.دخترعمو بارها این داستان تکراری را برایم تعریف کرده و گفته بود که در پاسخش گفته ام که"اگر ما بلوچها هنگام چاق شدن شکم گنده میکنیم.شما فارسی ها هم کون می زنید.بعد هم به فامیلهایش اشاره کرده ام و گفته ام خودت بگو"شکم ما بلوچها بزرگتر است یا کون شما فارسی ها؟"و من بارها به این داستان کوتاه و تکراری دخترعمو گوش داده و به حاضر جوابی اش خندیده بودم و این بار خودم شنونده مثل شکم بلوچی بودم و در دل با خودم گفتم"هزار سال هم که بگذرد دیدگاه تو و دخترعمو از شکم بلوچی و کون فارسی فراتر نمی رود."