مرادی انگشت توبه می گزد و با لهجه ی اصیل بلوچی اش می گوید"ملک شما چقدر عجیب است!در روستای ما اگر کسی بمیرد اهلی روستا تا هفت شبانه روز اجازه نمی دهند خانواده متوفی کار خانه انجام دهند.پخت و پز و تمامی خرج و مخارج بر عهده اهالی است.ولی در شهر شما برعکس است.داغدیده هم هستی و باید از مهمانها هم پذیرایی کنی.هزار شاباش به مردم روستای ما!"من هم در دل به مردم روستایش هزار آفرین می گویم.خاله می گوید"اهالی روستای ما هم در سالهای دور مثل شما بودند.الان شهرگشته شده اند و چنین رسوم مزخرفی آمده است.وقتی مادرم مرد.من و خواهر برادرهایم کوچک بودیم.پدرم ما را با کمک اهالی روستای زادگاهش بزرگ کرده است.حالا اگر یکی از تشنگی هم بمیرد کسی یک لیوان آب به دستش نمی دهد.هر کس است و خودش.دیگر کسی به فکر کسی نیست.آدمها سیه دل شده اند.زربانو تسبیح سیاهش را در دستانش جابه جا می کند و می گوید"آدمها سنگدل نشده اند.رسمها عوض شده.تلویزیونها به خانه ها راه پیدا کرده و مردمان از تلویزیون یاد می گیرند.کارهای دنیا آنها را گرفتار کرده است.مرادی می گوید"هر قدر هم که کار داشته باشند داستان پرسه و مصیبت فرق دارد.آدم دلشکسته که می شود تا چند روز توان هیچ کاری ندارد.چه برسد به پذیرایی از مهمانهایی که مثلا برای پرس آمده اند."خاله می گوید"حق با توست.قدیم ترها به کسانی که برای پرسه می آمدند فقط آب تعارف میکردند.بعدها چای اضافه شد و حالا خرما هم اضافه شده و شام و ناهار برای کسانی که برای شام و ناهار بنشینند.قبلها اینطوری نبود.همان یک لیوان آب بود و حلوایی که روز چهارم درست میشد و غذایی که به مسجد یا در خانه ی مستمندی فرستاده میشد."زربانو میخواهد چیزی بگوید که صدای اذان از مسجد بلند میشود.زنها ساکت میشوند و هر یک در خود فرو می روند.