اسپنتان

تمدن

بعد از مدتها ماهاتون سر از خانه ما در اورده است.امده تا اخبار روستای متمدن را بگوید و برود.اخبارش جالب نیست.خبر زندگی هایی ست که به بن بست طلاق کشیده است.می گوید"نمی دانم مردها مشکل دارند یا زنهایی که کارمند شده اند به سرشان زده و طلاق می گیرند.فکر می کنند چارکلاس سواد یاد گرفته اند و دولت حقوقشان را بسته دیگر شوهر به چه کارشان می اید.صبح تا شب دعوا راه می اندازند و اخر وسایلشان را جمع می کنند و می روند."لبخند تلخی می زنم و می گویم"من و تو که همراهشان نبوده ایم.حتما جان بر لبشان رسیده که فرار را بر قرار ترجیح داده اند."فکری می کند و می گوید"شاید حق با تو باشد ولی دیده ای زنها به پای مردها برسند.مردها هر چه باشند مرد هستند.می روند و یک زن دیگر می گیرند و زن می ماند و گوش هایش."زبان باز می کنم که در جوابش چیزی بگویم اما سکوت را ترجیح می دهم.نظريات من یا ماهاتون چه اهمیتی دارد وقتی سر و ته پیاز زندگی دیگران نیستیم.ماهاتون را که بدرقه می کنم اماری را که به دستم داده تجزیه و تحلیل می کنم.دوتا از مطلقه ها زمانی شاگرد من بوده اند.نسل جدیدی که برخاسته ظلم را برنمی تابد.برایشان مهم نیست که پایه عرش بلرزد.مهر را زود حلال می کنند و جان را به در می برند.

Espantan شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ 3:31

كافه

تعریف کافه انسوی خیابان را زیاد شنیده بودم.جایی اختصاصی برای مردان که گپ بزنند و خستگی در کنند و به ارامش دروغین برسند.این بار گذر من به ان ارامش زودگذر رسیده بود.برای خودم مخلوط شیرچای سفارش دادم و چشم به کافه چی دوختم که ان معجون ارامش بخش را چگونه می سازد.فلاسک شیرچای را از پشت بساطش بیرون اورد.دوتا شیرچای برای من و همراهم ریخت.پولش را گرفت و مرخصمان کرد.بر صندلی های فلزی و یخزده کافه تکیه نزدم تا در سرمای شب معجون شیرچای را سر بکشم و رمز سرخوشی را دریابم.شیرچای را در ماشین و جاده ای که ما را به مقصد می رساند نوشیدم.مزه ی خاصی داشت.معلوم بود که سازنده اش مهارت خاصی در درست کردنش داشته است.مزه اش خاص بود اما رمزی از ارامش درونش نیافتم.ارامش را بیشتر در نمازخانه ی کنارش يافتم ،نه در نماز خودم و ان مکان خاص بلکه در نماز زنی سیه پوش که ارام خدایش را عبادت میکرد.در نمازش اطمینانی بود که نشانی از رفع تکلیف از گردن دربرنداشت.بماند داستان نگاه نفرت انگیزی که به من و مانتو وشلوارم انداخته بود.گویی خشمی هزار ساله از زندگی درونش نهان بود که ان را با نگاه پر از نفرتش به یک غریبه نثار كرده و رها شده بود

Espantan چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸ 13:45

مرگ

مرد همسایه به رحمت خدا رفته است.ابتدا از مرگش متاسف شدم و هر چه جلو رفتم بیشتر به این نتیجه رسیدم که مرگ حق است و تمام.در سالهای دور که من به اجبار مدیر مدرسه بودم.بیشتر وقتها مسیر خانه تا مدرسه را پیاده گز میکردم.مغازه او همیشه باز بود و بخش اعظم  پیاده رو در تصاحبش بود.از همان دور که پیدایم میشد چشم به من می دوخت تا زمانی که وارد مدرسه میشدم و از دسترس نگاهش در امان میشدم.از او و نگاه خیره اش نفرت خاصی داشتم.گاه از چشم چرانی اش عاصی میشدم.اینکه سنی از او گذشته بود و مهم تر اینکه مرد بود کلافه ام میکرد.مردها چشم چران هم که باشند در قالب مردانگی شان کسی انها را سرزنش نمی کند.مردمان نهایت می گویند"می خواستی معلم نشوی و در خانه ارام بگیری که در معرض ديد نباشی."وقتی در خانه در مورد ان مرد و زاغ سیاهی که چوب می زد حرف می زدم.برایم گفته بودند"تو خوب باش.بذار او هر چه دلش خواست چشم بچراند"از جواب مضحكشان خنده ام میگرفت.خوب یا بد بودن من چه ربطی به نگاه بی ربط دیگری داشت وقتی برای رسیدن به مدرسه مسیری جز همان خیابان نبود.یادم نمی اید چقدر حرص خورده بودم و چقدر کلافه شده بودم.فقط یادم می اید که روزگار چرخ خورد و مدرسه جابه جا شد.مسیر من برعکس شد و از شر نگاه مرد مرده خلاص شدم.بعدها هر بار که گذرم به ان خیابان می افتاد از اینکه مغازه ان مرد بسته است احساس رضايت میکردم.گذر زمان چیزی از حس نفرتم کم نمیکرد .امروز خاله زنگ زده و می خواهد فردا مرا به پرسه مردی ببرد که وفات کرده است.دلم نمی خواهد که بروم اما زنها با هر ترفندی که شده مرا به پرسه خواهند برد که رسم همسایگی به جا اورم و برای درگذشتگان فاتحه بخوانم.بارها و بارها به انها گفته ام که نمی ایم.فوقش وقتی مردم کسی به پرسه ام نمی اید و خلاص اما انها گویی هیچ حرف و سخنی را درک نکنند بارها مرا به مجلس ختم و عروسی برده اند که به مردمان اعلام کنند که وجود خارجی دارم و زنده ام.در حالیکه خود میدانم از اجتماعی که ادابش را نیاموخته ام گریزانم.ادمی که سالها سر در درس و کتاب داشته به راحتی نمی تواند جزیی از سیاهی لشکر باشد.شوهرم می گوید"مگر تو تافته جدا بافته هستی?"نمی دانم در جوابش چه بگویم?

Espantan سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸ 3:2

امتحان

پرنده پر نمی زد.حتی خبری از گازوییل کش ها و مردان گونی به دستی که قوطی و پلاستیک جمع می کنند نبود.سردی سحرهای پاییزی مردمان را اسیر حصار خانه ها کرده بود.از اینکه در ان هوای سرد شوهرم را وادار کرده بودم که مرا به دانشگاه پیام نور زاهدان برساند احساس عذاب وجدان میکردم.می توانستم در خانه بنشینم،قید امتحان ارشد را بزنم و زن زندگی،مادری مهربان و دختری دلسوز باشم اما راه دیگری را برگزیده بودم.لای هیچ کتابی را باز نکرده بودم و فقط با پشتوانه اطلاعات علمی ام می خواستم امتحان بدهم.برنامه ریزی ام برای مطالعه کتابها به هم ریخته بود.مهمانهایی که به خانه مان امده بودند فرصت مطالعه ام را به هدر داده بودند.چند روز اول حرص خورده بودم و بعد از ان ارام شده بودم.مهمانها چنان اسیر نادانی بودند که با وجود انکه می دانستم امتحان دارم اما باز سر زده به خانه مان امده و ساعتها برایم فک زده بودند.مشکلاتشان ساده و زودگذر بود اما چنان ان را برایم بزرگ نشان داده بودند که گویی باری از مشکلات بر دوششان گذاشته اند.از بیماری های ساده و استخوان درد بگیر تا دعوا و ناسازگاری فرزندان کوچکشان.من فقط مستمع خوبی بودم حتی برایشان راه حل هم ارایه نداده بودم.در لابلای سخنرانی های پر از گله و شکایتشان فقط به این اندیشه بودم که چطور در مدت زمان حضورشان مادرم را ارام نگه دارم.گویی این زوال عقل را من به او هدیه داده ام و من باید شرمنده رفتار غیرمعمولش باشم.مثل بیماری که بازجویی های دکترهای متعدد را پاسخ می گوید برای تک تک خاله زنکها از میزان داروها و بیماری مادر سخن میگفتم.نسخه های تجربی شان را به خاطر می سپردم.زنهای بیسواد نام اقسام داروهای اعصاب ،رنگ و شکلشان را از بر بودند و برای هر موردی دارویی تجویز میکردند.داروهایی که بارها ان را روی خودشان امتحان کرده بودند.از دیازپام تا مسکن های قوی که برای رفع درد پایشان خورده بودند.باری درس نخوانده راهی حوزه ی امتحان شدم.نماز صبح که شد قسمتی از مسیر را طی کرده بودیم.من از ماشین پیاده نشدم.نماز صبح را پیش از اذان صبح در خانه خوانده بودم.شوهرم گفت"قبول نیست"گفتم"قبول هم که نباشد با این گلو درد و در این هوای سرد از ماشین پیاده نمی شوم و دوباره از نو نمی خوانم."نگاه سرزنشگرش هم کاری از پیش نبرد.من برای او و مادرش و بسیاری دیگر اوج کفر و ناسپاسی بودم اما هر بار که به بن بست زندگی می رسیدند و دعایشان به در بسته میخورد به سراغ من می امدند.نمی دانم چرا می پنداشتند که با وجود کفران نعمتم دعایم زودتر از انها مستجاب می شود.از دوگانگی رفتار و گفتارشان همیشه در عجب بودم.از مرزبانها که گذر کردیم.گازوییل کشها کم کم ظاهر شدند.چنان با سرعت می تاختند که گویی با زمان مسابقه دارند.چوپانها با گله های گوسفندشان در میان بوته های خار در هم می لولیدند.گویی تكنولوژي برایشان متوقف شده و در عصری دیگر پا به عرصه گذاشته اند و دیگر هیچ خبری نبود الا عقربه های زمان،حتی ضبط ماشين هم از كار افتاده بود تا سكوت صبحگاهی را بشکند.در ان دل صبح حوصله هیچ حرف و حدیثي نداشتم.فقط حس عذاب وجدان و سرزنش بود که همراهی ام میکرد.از اینکه موجودی ضعیف و شکننده هستم و باید تا زاهدان مردی همراهی ام کند احساس حقارت میکردم.می توانستم عصر با اتوبوس به زاهدان بروم.شب را همانجا بمانم و صبح سر جلسه امتحان بروم اما مثل ترسوها از تنهایی شبهای تاریک ترسیده و تنها نرفته بودم.خورشید که کامل طلوع کرد و اسمان روشن شد عذاب وجدان هم فروکش کرد.با وجود استرس دیررسیدن سر وقت به حوزه امتحانی رسیدم.دیدن مردان و زنان بسیاری که سن و سالشان از من بزرگتر نشانشان میداد حس امیدواری ام را تقویت کرد.اینکه فقط من دیوانه نیستم که در این سن و سال فیلم یاد هند کرده خرسندم کرد.سر جلسه امتحان مغزم فقط سه کتاب را کشید.اخری را تعطیل بودم.شاید هم در نتیجه برعکس باشد.امتحان که به اخر رسید من هم رها شده بودم.

Espantan یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ 1:50

ارامش

غم بار دیگر وجودم را درنوردیده بود.مثل رقص طناب حصيري در دستان پیرمرد حصیرباف انسوی خیابان در پیچ و تاب بودم.هیچکس نبود که به فریاد دلم برسد.راه ارامستان را در پیش گرفتم.هر وقت به بن بست زندگی می رسیدم راه قبرستان را در پیش میگرفتم.قبرستان زمانی حومه روستا بوده و حال مرکز شهر شده.خانه ها و مغازه ها احاطه اش کرده اند.یک ماه به مزار پدر سر نزده بودم.هوا که سرد شده بود من هم یخ زده در کنج خانه کز کرده و دیگر به ارامستان نرفته بودم.ملای مسجد از دور اذان عصر میگفت.من کنار کوه ارامشی که پدر هدیه داده بود ارام گرفته بودم.فاتحه که خواندم برای پدر شرح داستان گفتم.گویی زنده است و در سکوت حرفم را می شنود.هنوز حرفم به اخر نرسیده بود که رمز صحت را یافته بودم.پدر سالها پیش برایم درس گفته بود و من تازه یادم افتاده بود که چگونه می توان ان را به کار گرفت.حرفها که به اخر رسید راه خانه پدری را در پیش گرفتم.سرم گیج میرفت.نمی دانم حس و هوای قبرستان بود یا فشار دردی که بر قلبم فرود امده بود.هر چه بود سرچرخه گرفته بودم.از قبرستان تا خانه پدری راه زیادی نبود.پرشتاب به سوی خانه شتافته و در مسیر سرگیجه را از یاد برده بودم.وقتی وارد اتاق پدر شدم.بوی همان عطر همیشگی پخش بود.چراغ نفتی را روشن کردم.جانماز پهن کردم و شروع به نماز خواندن کردم.دیرزمانی بود که با چنین ایمانی نماز نخوانده بودم.گویی کنار کعبه به نماز ایستاده ام و به جایی بالاتر از زمین زیرپایم وصل شده ام.نماز که به اخر رسید شرحه شرحه شده بودم

Espantan یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۸ 1:41

بازجویی

برای بازدید کلاس درس،روش تدریس،مچ گیری یا هر چیز دیگر که نامش را بگذاریم امده بود.برای هر چه که امده بود.وسط زنگ بود و من تدریس را به اخر رسانده بودم.مطالب را جمع بندی و از دخترها خواسته بودم که کمی کتاب را مطالعه کنند.بازرس وارد که شد بین دانش اموزان ولوله نیفتاد.کسی به دنبال برقعه و چادرش درون جامیزش را نکاوید.همه به احترامش بلند شدند.خوشامد گفتند و سر جایشان نشستند.دخترها عادی بودند و تشویش سراغ من امده بود.نمی دانم چرا این همه از مردی که سرزده به کلاس درسم امده بود ترسیده بودم و او چه با خود اورده بود که حس اضطرابم را چند برابر کرده بود?پر انررژي احوال دخترها را پرسید.انگار من مرده متحرک درون کلاس باشم و او منبع شادی و شعف باشد روح تازه ای در کلاس تزریق کرده بود.دخترکی رنجور و ضعیف را وادار کرد که خوب بودن احوالش را فریاد بزند.من یک ماه سر ان کلاس رفته بودم و متوجه رنج درونش نشده بودم و او به ثانیه ای ان دختر را دریافته بود.لامپ کلاس را که روشن کرد تازه یادم امد که نور کلاس هم کم بوده است.او به فراست هر انچه که باید دریافته بود.احوال پرسی با دختران که تمام شد نوبت به من بود که امتحان پس بدهم.گفت"هر انچه تدریس کرده ای .یک بار دیگر برای من تکرار کن"گویی تمام مطالب از ذهنم پاک شده باشد.قدرت بیان نداشتم.گفتم"نمی توانم."و در ذات خود هم می دانستم که ان لحظه خاص و بی مقدمه نمی توان جلوی مردی غریبه و زیرک از علوم و فناوری گفت.خیره به نگاهم چشم دوخته بود.من فارغ از نگاه پرسشگر یا سرزنشگرش به دنبال خط چشمش بودم برایم سوال بود که چشمانش را سرمه کشیده یا ذات و طبیعت چشمش همینی ست که پیش رویم است.از زیر تدریس شانه خالی کردم و از نمره های دانش اموزان گفتم.زنگ تفریح که به صدا در امد همگی رها شدیم.دانش اموزان به حیاط رفتند.بازرس به دفتر رفت و من به الونک ازمایشگاه رفتم که چند وسیله ازمایشگاهی را سر جایش بگذارم.در مسیر به رنج درونی ان دختر،فراست بازرس و اضطرابي كه دچارش شده بودم فکر کردم.می دانستم که من همینم که هستم.اضطراب چیزی درونی ست که در لحظه سراغ ادم ها مي ايد و كنترلش در کم و زیاد هورمونهاست و کاری از ادم ساخته نیست.فردای ان روز دخترک تکالیفش را زودتر از دیگران روی میزم گذاشت.یک شبه ملا شده بود.

Espantan شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۸ 4:21

تفریح

گرانی بنزین و صفهای طویلش میل به پرسه زدن در جاده ی مرزی را کم نکرده است.جاده ای که انتهایش سیمهای خاردار و اخر خط است.من هیچوقت تا پایان ره را نرفته ام.مرزی که برای من ترسیم کرده اند تا کارگاه سفالگری کلپورگان است مرزی که با صفهای طویل بنزین و روزهای کوتاه پاییز کم و کمتر شده است.کنار جاده دستفروشان بنزین با دماغهای یخزده و شالهای درازی که دور خود پیچیده اند خبر از فقر و نداری می دهند.انهایی که غنی ترند با مشکهای گازوییلی که بر دوش ماشینهای دوهزار گذاشته اند مانند تندر از کنارت رد می شوند بی انکه به شتاب خود برای زندگی بیندیشند و دیگر هیچ خبری از تكنولوژي نیست الا صدای موتور ماشینی که مثل اسب رهوار راه جاده را در پیش گرفته که تو را به مقصد برساند.از دست اندازهای جاده که گذر کردیم.کنار همان کوه همیشگی اطراق کردیم.کوه ها گویی هر لحظه و هر ساعت از زمان  به انتظار حضورمان نشسته بودند.مقتدر دنیا و عبور ادمهایش را به تماشا نشسته بودند زیبایی خاص خود را داشتند. دیوها رشته هایش را بهم سفته و طنابهای نامریی زمان را از دلشان عبور داده بودند.ادمها پای استواری سردشان اتش و منقل برپا ساخته و جشن بی خیالی گرفته بودند.باد که تندتر می وزید شکوه کوه و پناه صخره ای ان بیشتر هویدا میشد.من از پیمودن راه و دلتنگی غروب به ستوه امده بودم.خسته و درمانده گوشه ای کز کرده و به غروب طلایی نور چشم دوخته بودم.گویی هزاران سال است که متعلق به همان زمان و مکانم و ره به جایی دیگر ندارم.اخرین اشعه خورشید که پنهان شد تاریکی فزونی یافت و شلاق سرما محکمتر فرود امد.انقدر که وادارم کرد که از طبیعت دل بکنم و بار دیگر به قصر هاویشام برگردم.

Espantan شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۸ 3:12

غربت

بعد از ماهی راه خانه قدیمی را در پیش گرفتم.می خواستم از عالم و ادم رها باشم.اخرین بار که انجا رفته بودم پریود بودم.درد کمر و سرمای هوا درهم امیخته و حس نگونبختی را تقویت کرده بود.من به بالشت گلگلی و رنگ رفته ای که روزگاری مادر درست کرده بود تکیه زده و با وجود درد درونم به روی نوه ها و عروسهای مادر لبخند زده بودم و هر لحظه ارزو كرده بودم که دورهمی به اخر برسد و به خانه خودم برگردم.در دورهمی های گذشته بیشتر کارها را خودم سامان داده بودم اما این بار توان هیچ کاری را نداشتم.انگار به همان بالش گلگلی چسبیده باشم تکان خوردنم سخت شده بود.عاقبت نتوانسته بودم تحمل کنم و زودتر از دیگران راهی خانه شده بودم و بعد از ان دیگر برنگشته بودم. وقتی وارد خانه قدیمی شدم حس کردم که زمین و زمان از دیدنم به وجد امده و خانه ماهی به انتظارم نشسته که کی از ره میرسم .در اتاقها را یک به یک باز کردم و پرده ها را کنار زدم به اتاق پدر که رسیدم یخ کردم و خشکم زد.خاطراتی که هجوم اورده بودند بر زمین میخکوبم کرده بود.مدت زمانی به حال خود بودم و بعد چشمم به گردو خاک یک ماهه ای افتاد که روی طاقچه نشسته بود.همه جا را در چشم به هم زدنی تمیز کردم.یادم رفته بود که کارهای خانه خودم را رها کرده ام و به خانه پدری پناه برده ام که دمی بیاسایم.خانه که تمیز شد.باغچه ها که ابیاری شد دیگر هوا تاریک شده بود.چای را روی چراغ نفتی دم کردم.اتاق که گرم شد دیگر نمی خواستم به خانه خودم برگردم اما فرمان به رفتن و نماندن بود

Espantan پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۸ 22:19

وفات

به کسی که مادرش را از دست داده بود چه می توانستم بگویم?چطور میشد او را دلداری داد به جز انکه همراهش اشک بریزی و دعوت به صبرش بکنی یا در خفی و دعای اخر نماز برایش طلب عافیت کنی.مونث ها میگفتند اگر شوهر داشت الان اسانتر و زودتر خودش را جمع میکرد و حالش خوب میشد.نمی دانم به چه دلیل فکر میکردند که خوب شدن حال زنها ربط مستقیم به مردان دارد.بعد تک تک و درگوشی از مرگ عزیزانشان و نقش مهمی که شوهرهایشان در دلداری و برگشتشان به زندگی عادی داشته اند سخن ها گفتند.چنان از شوهران درب و داغونشان تعریف و تمجید میکردند که اگر انها را به چشم ندیده بودم حرفهایشان را مثل ساده لوح ها باور میکردم و به این نتیجه میرسیدم که دوستم حتما نیاز به یک شوهر اورژانسی دارد که او را محکم بغل کند و حالش سه سوته خوب شود.حرفهایشان را تایید یا تکذیب نکردم.گفتم"حالش خوب می شود فقط به گذشت زمان نیاز دارد."

Espantan چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۸ 15:30

رمان

مثل دیگر پسربچه ها که هم صحبتی جز مادرشان ندارند.یکریز سوال می پرسید.گذشته و اینده برایش مهم بود و از حال که او را پای درس و مشق نشانده بود متنفر بود.من غرق خواندن رمانی خارجی بودم.ان را برنامه طاقچه رایگان هدیه داده بود.اول از ان عبور کرده و برایم اهمیتی نداشت بعد که از سر کنجکاوی ان را ورق زده بودم انگار طلسم شده باشم غرق خواندنش شده بودم.هزار صفحه بود.بعد از مدرسه از سکوت مطلق خانه استفاده کرده و یک چهارمش را خوانده بودم.صحنه هایی که نویسنده از کوچه های سرد و مه گرفته لندن،کتابخانه ها،کلیساها و فرم لباس پوشیدن شخصیت ها ترسیم کرده بود مرا غرق خواندن کتاب کرده بود انقدر که گذر زمان را حس نکرده و به مغرب رسیده بودم.زنگ در سکوت شیرین مطالعه را شکسته بود.پسر از مدرسه بازگشته بود.خانه در هم بود گویی طی ان چند ساعت زنی در خانه نبوده است.در سالهای دور وقتی مادر از دید و بازدیدهای فامیل به خانه برمیگشت.وقتی می دید دست به سیاه و سفید نزده ام و ساعتها کتاب خوانده ام با خشم میگفت"نمی دانم از ان کتابها چه گیرت می اید?یکم به دختر دایی ات نگاه کن!همسن تو است اما یک کدبانوی به تمام معناست..."به غر زدنهای مادر و وظایفی که از زیرش شانه خالی میکردم عادت کرده بودم.مجله ها را رها نمیکردم.انها جزیی از شلختگی روانم بودند.به حال رسیده بودم.اسیر زندگی ادم بزرگها شده بودم و باز همان دختربچه چموش و سر به هوا بودم که از زیر مسئو لیتها شانه خالی کرده و به کتابها پناه برده بودم.غرق تجزیه و تحلیل کتاب بودم.پسر از مدرسه می گفت و از دخترهای مدرسه می پرسید من اما به دنبال فرصتی بودم که او را از سر باز کنم.خانه و زندگی درهم را زمین بگذارم و ان کتاب مرموز را به سرمنزل برسانم

Espantan سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۸ 22:43

سکوت

ننوشتن و گم کردن این صفحه اوایل سخت بود و بعد سهل و فراموش شد.بنی ادم زود به قفس عادت می کند.امروز دفتر مدرسه پر از والدین و معلمین بود.من و دوستم مثل افسرده ها و پیرزنهای عهد عتیق به هم زل زده بودیم.با وجود شلوغی محیط بینمان سکوت مطلق حاکم بود.دردی مشترک ازارمان میداد.به نظر می رسید معلمان جدیدالورود مدرسه را به یغما برده اند و دیگر خانه دومی در کار نیست.چاره فقط در گریز از دفتر و پناه گرفتن در کلاسهای شلوغ و شمردن روزهای هفته بود.وقتی ادمها چرتکه زمان دستشان بگیرند ساعتها می ایستند و عقربه ها عقبگرد می کنند.در مسیر گریز و عبورمان معلم پرورشی گفت"فردا برنامه صبحانه داریم."منظورش صبحانه واقعی و نه از نوع ازمونی بود.گفتم"کاش اخر هفته می گذاشتید."گفت"اخر هفته شما دو نفر نیستید."در دل گفتم"نه اینکه ما دو نفر چقدر مشتاق برنامه های مدرسه هستیم."و عبور کردم.حوصله چانه زدن نداشتم.راه تونل تاریکی را در پیش گرفتم.انسوی تاریکی ها شلوغترین کلاس درس منتظر ورودم بود.از اول سال دو دور برایشان منبر رفته بودم.پند و نصیحت برای نوجوانی که درگیر بالا و پایین هورمونها و بلوغ است مصداق اب در هاون کوبیدن است.من از صدای گوشخراش هاون فلزی موعظه هایم ازرده شده بودم اما به وقت خشم خروش کرده بودم .حتی به این فکر نکرده بودم که در ان اوج سخنوری سکته کنم و روی دستم بمانم.وارد کلاس شدم.پندهایم بر باد نرفته بود.کلاس ول و رها نبود.دانش اموزان حداقل سرجایشان نشسته بودند و لازم نبود از گوشه و کنار جمعشان کنی.تجربه ام میگفت دور بعدی انها همان ادم سابق می شوند.فقط برایشان تدریس کردم حتی حاضر نشدم قدردان سکوت الوده به پچ پچشان شوم

Espantan دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۸ 0:31
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان