اسپنتان

تذکرةالاولیاء

آنقدر خشمگین بود که اگر دستش می رسید از پشت خط تلفن سیلی محکمی پس گوشم می نواخت.دستش کوتاه بود. پس خشمش را فرو خورد و گوشی را بر زمین زد.روز بعد کتاب تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری را همراه قاصدی برایم فرستاد.قاصد که رفت کتاب را ورق زدم.به عمرم چنین کتابی نخوانده بودم.دست به سیاه و سفید نزدم تا کتاب را به آخر رساندم.مادرم نگران بود و میگفت که کتاب خواندن هایم آخر مرا به جنون می کشاند.کتاب را که خواندم بی هیچ جنونی آن را دوباره پس فرستادم.به کتاب فروشی شهر رفتم و مشابه آن کتاب را خریدم.جلدش با جلد آبی و قدیمی کتاب او فرق داشت اما محتوی فرق خاصی نداشت.نمی دانم چند دور دیگر آن کتاب را خواندم ولی در ماه های آتی کتاب را کسی به امانت برد و دیگر پس نیاورد.دیروز دوباره به کتابفروشی رفتم.گفتم"کتاب تذکرةالاولیاء را می خواهم" فروشنده از گوشه ی چشم نگاهی به چهره ام انداخت و گفت"به جای کتاب تذکرةالاولیا کتاب کیمیای سعادت را بخر بیشتر به کارت می آید."گفتم"نمی خواهم."امروز به یک کتابفروشی دیگر رفتم. انگار باید حتما آن کتاب را میخریدم. کتاب موردنظرم را پیدا کردم. چند صفحه ای از آن را خواندم.نوشته هایش خسته کننده و تکراری نمی شود.

Espantan پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۶ 5:24
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان