اسپنتان

خناس

پدرش مرده بود و به قول خاله اش دچار خناس شده بود.با خود گفته بودم خناس را دیگر چطور میتوان درمان کرد؟آنها راه حلش را یافته بودند او را پیش ملایی که در دوردست زندگی میکرد و از سادات بود برده بودند.سید برایش دعا و تعویذ داده و گفته بود"به اذن الله حالش خوب می شود."وقتی از پیش سید آمدند من خانه شان بودم.به نظر می رسید که دعا اثر کرده و حال دختر بهتر شده است.آدمها وقتی از دوا و دکتر نا امید می شوند به دعا و تعویذ روی می آورند.شاید تعویذی که آب کاغذش را می خورند یا دعانوشته ای که در گردن آویزان می کنند نوعی اطمینان قلبی ایجاد می کند و آنها از بند خناس و جن و پری رها می شوند.به خودم فکر میکنم.وقتی پدر وفات کرد.من فرصتی برای درگیری با خناس و ماوقعش نداشتم.یک هفته بعد در میان نرو نرو گفتن های زنان فامیل که معتقد بودند تحصیلات زیبنده دختران نیست به تربیت معلم یک شهر دور رفتم.دو مصیبت همزمان سراغم آمده بود.بلوچکی که خانه همسایه تنها نرفته بود. یکباره تنها شده بود.نمی دانم آن روزها چقدر دچار خناس شدم اما می دانم که به فکر کسی نرسید که برایم از سیدها دعا و تعویذ بگیرد.خودم راه حلش را پیدا کردم.آنقدر نمازشب خواندم و ذکر گفتم که یک روز به خود آمدم و دیدم که گریه ها کمتر شده و من آدم دیگری شده ام.

Espantan چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ 2:57
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان