روی تخته سنگی در کوه تیران نشسته بودم و به رو به رو خیره بودم.ماشین های دوهزار جاده ی سراوان-کلپورگان از آن فاصله اندازه ی قوطی کبریت بودند.قوطی کبریتهایی که به جای چوب کبریت بار گازوییل درون خود جای داده بودند.صدای نژژی که به سرعت می تاخت تا قاچاق جان معامله کند از میانه ی کوه پرطنین تر می نمود.آنطرفتر مردی پای نخلستان نهرهای آب را باز و بسته می کرد تا آب را پای نخل ها برساند.انگار مورچه ای سیاه در میان سبزی نخلستان وول می خورد و دست و پای الکی می زد.مورچه هم با آن موتور کهنه اش برای خود زندگیی داشت و معامله گر هم دنیای خاص خودش را داشت.کوه تیران یاد دادشاه را زنده کرده بود.گفتم"فکر میکنی اگر بلوچها به دادشاه خیانت نمیکردند دولتی ها می توانستند او را از دل کوه ها دستگیر کنند."با بی میلی گفت"چه می دانم!شاید می توانستند."در دل گفتم"ولی من فکر میکنم که نمی توانستند.راه بلد که نداشته باشی خودبخود محکوم به شکستی."گفت"چطور شد که یاد دادشاه افتادی؟"گفتم"کوه و دره هایش یادش را زنده کرد."...