اسپنتان

خوشبختی زن بلوچ

هوا بهاری است و زنها به دنبال بهانه ای برای فرار از زندان خانه،شوهر و فرزندانشان هستند.همگی در گریزند.نمی خواهند در خانه بمانند و پذیرایی از مهمان بر کار خانه داریشان افزوده شود.بیچاره آنهایی که بیمار یا فرد مسنی را نگه داری می کنند.بدبختی آنها چند برابر است.باید هم پرستار باشند و هم میزبان مردمانی که به بهانه صله رحم به خانه شان سرازیر شده اند.نصف وقتشان برای زندگی صرف مردمان می شود.مردمانی که تکراری هستند.هیچ حرف تازه ای ندارند به جز آمار عروسی،مرگ و میر ،تولد،سیاست و اگر سرشان به جایی خورده باشد دین و آیین.من جزو همان آدمهای بیچاره دسته بندی می شوم.هر روز برنامه ریزی ام برای درس خواندن به هم می ریزد.زنان و مردان در حال گریز داستان درس خواندنم را باور ندارند.فکر می کنند من دانای کل هستم.پاسخ آزمونها را بدون مطالعه بلدم.بلد هم که نباشم ربطی به آنها ندارد.آنها دین را پاس داشته اند و صله ی رحم را اجرا کرده اند و ساعتی را بر عمر خود افزوده اند.یک نفر می گفت"من آدم مردمداری نیستم."با خود گفتم"بلکه حرفش راست است."و باز با خود گفتم"اگر مردمداری بلد نیستم پس چرا در این خانه این همه باز و بسته می شود؟"امروز جایی خواندم که زن بلوچ زحمتکش،صبور،با ایمان،دیندار و...است."ته دلم گفتم"یادش رفته بنویسد که با وجود تمام صفات خوبی که دارد چقدر بدبخت است."کسی گفت"جمع نبند."نبستم...

Espantan جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ 4:51
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان