موبایل
پیش تر از این که موبایل اختراع شود و هر جا که رفتی در دسترس باشی زندگی زنها به سامان تر بود.بی خبری دنیای قشنگی بود که مهلتش به سر رسیده است.گاه به سرم میزند که موبایل را برای همیشه تعطیل کنم و دوباره به روزهای بی خیال گذشته برگردم.در مجلس قلیان کش ها نشسته بودم.زنها یک گب(پک بلوچی)قلیان می کشیدند و مزهبلات به هم می بافتند و سرخوشانه می خندیدند.من علاقه ای به دود مزخرف قلیان نداشتم اما جمع آنها را دوست داشتم.موبایلم زنگ خورد.یک مرد محرم آن سوی خط بود.یک نفر او را عصبانی کرده بود.او نتوانسته بود به طرف چیزی بگوید.فکر کرده بود من واسطه ی خوبی بین او و طرفش هستم.تمام خشمش را سر من خالی کرد.من سر و ته پیاز او یا طرفش نبودم اما مجبور شدم غرغرهایش را گوش کنم.بعد از اتمام گفتگو من آدم سابق و خندان جمع قلیان کش ها نبودم به ناچار به بهانه ای مجلسشان را ترک کردم.دیروز باز محرمی دیگر در سختی های روزگار صبرش به لب رسیده بود.او هم به بهانه ای از پشت کیلومترها فاصله به بهانه ای خشم فروخورده ای را از جای دیگر سر من خالی کرد.این بار بعد از تکرارهای مشابه داستان خشم های آن طرف خطی لبخند روی لبم نماسید.انگار تکرار بیهوده بداخلاقی آدمها سنگم کرده بود یا رحم و دلسوزی را در دلم کشته بود.گوشی را قطع کردم.لبخندی به خودم زدم و گفتم"عصبانیت و خشم گرفتنت برایم اهمیتی ندارد."امروز موبایلم را به دانش آموزی داده بودم تا برای پدرش زنگ بزند تا برای کلاس آشپزیی که معلمش برایش گذاشته بود،نان بخرد.بعد از مدتی موبایل زنگ خورد و به ناچار گوشی را برداشتم.پدر دانش آموزی که آنطرف خط بود ارث بابا را طلبکار بود.در حالیکه سر و ته پیاز داستان او و دخترش نبودم و برایم آشپزی دخترک یا چیزی که درست می کرد اهمیتی نداشت.با مرد عصبی محترمانه حرف زدم.لحن صدایش آرام شد.انگار فهمید کسی که او را در هوای گرم ظهر به مدرسه کشانده من نیستم.قبل ترها داستان تحمل خشم بیهوده آدمها مربوط به ملاقات حضوری و دیر به دیر بود اما امروزه به لطف گوشی همراه زود به زود است.بیهوده آماج گلوله های خشمی هستیم که بیشتر آن از جانب مردان خشمگین به طرفمان شلیک می شود.انگار گرمای بهار بیشتر از آنکه محبت بیافریند نفرت و خشم آفریده و موهبتش بیشتر نصیب مردان شده است...